#هکر_قلب_پارت_238
لبخند محوی روی لبم اومد...سرم رو بالا آورد...توی چشمای هم نگاه کردیم..هردو تامون لبخند میزدیم...با دست دیگه اش موهام رو پشت گوشم زد..آروم و با لحنی که کمی غمگین بود گفتم:
_شهاب حرفای دیشبت...
انگشتاش رو روی لبم گذاشت که باعث شد ساکت بشم..خم شد سمت گوشم و در حالیکه لاله ی گوشم رو میب*و*سید زمزمه کرد:
_همه اش واقعیت بود..دوستت دارم...همیشه دوستت داشتم هلیا... ولی نمیتونستم به زبون بیارمش...خیلی وقته که من رو با اون چشات اسیر کردی...
سرش رو کمی کج کرد و گونم رو ب*و*سید...و دوباره کنار گونم زمزمه کرد..طوری که برخورد نفس هاش به صورتم باعث میشد گرمم بشه:
_تو نمیخوای چیزی بگی؟
فهمیدم منظورش چیه..میخواست من هم حرف دلم رو بزنم..لبخند پر شیطنتی زدم و گفتم:
_چی؟
باز هم گونم رو ب*و*سید و گفت:
_خودت بهتر میدونی...
زدم به کوچه علی چپ و گفتم:
_متوجه منظورت نمیشم...
سرش رو بلند کرد و اینبار با اخم شیرینی نگاهم کرد و گفت:
_نمیخوای غرورت رو بشکنی؟
با شیطنت ابروهام رو بالا و پایین دادم..خندید و گفت:
_دختر گستاخ...
لبخندم پهن تر شد...ابرویی بالا انداخت ومنتظر نگاهم کرد...سکوت کردم..ولی لبخندم همچنان روی صورتم بود...تا اعتراف نمیکردم دست از سرم برنمیداشت...توی چشماش خیره شده بودم...نیروی عجیبی نمیزاشت چشمام رو بردارم...منتظر بود...ولی من توی یه حرکت سریع دستم رو دور گردنش انداختم و ب*و*سه ای روی لباش گذاشتم...و ازش فاصله گرفتم..توی شوک کارم مونده بود و مات نگاهم کرد...کم کم چشماش شیطون شد و خم شد روی صورتم و گفت:
_این کوتاه بود....نمیشد به جای اعتراف قبولش کرد...
میخواست دوباره بب*و*سمش...نمیدونم چرا من خاک بر سر خجالت کشیدم..همین الان عین بچه ها از گردنش آویزون شده بودما..وقتی تعللم رو دید اینبار خودش به آرومی اومد سمت لبام و ب*و*سه ی طولانی ای ازم گرفت...غرق عطر خوب تنش شده بودم..لبام رو کمی فاصله دادم وقبل از اینکه دوباره کارش رو تکرار کنه گفتم:
--دوستت دارم شهاب...
با این حرفم خشونت رو هم قاطی ب*و*سه اش کرد..
***
((دانای کل))
romangram.com | @romangram_com