#هکر_قلب_پارت_237

برگشتم تا از اتاق خارج بشم که سهیل رو در حالیکه روی زانوهاش خم شده بود و با چشمایی اشک آلود نگاهم میکرد دیدم...چشماش رو ازم دزید...شاید این آخرین وداع ما بود...وداعم با دوستی که پیمان برادری باهام بسته بود...به آرومی از کنار در گذشتم و بعد از اون با سرعت به سمت ماشین حرکت کردم...در جلو رو باز کردم و هلیا رو روی صندلی گذاشتم..ولی دستاش رو از دور گردنم باز نکرد...با گریه ای آروم گفت:
_نرو..تنهام نزار...
دستم رو روی گونه اش کشیدم و گفتم:
_گریه نکن خانمم..تنهات نمیزارم..همیشه کنارتم...
چشمای مظلومش رو که شبیهه بچه ها کرده بودش بهم دوخت و با گریه گفت:
_اون داشت من رو میب*و*سید...من دوست نداشتم شهاب..من نمیخواستم بهم دست بزنه...من تو رو میخواستم..حالم بد میشد..وقتی ...وقتی...
چشماش رو گرد کرد و با وحشت گفت:
_اون میخواست بهم تجاوز...
طاقت نیاوردم..با گذاشتن لبام روی لبش مجبور به سکوتش کردم...اون گریه میکرد ولی من میب*و*سیدمش...با عشق میب*و*سیدمش...میخواستم از عشقم انرژی بگیرم...فهمیده بودم اونم دوسم داره...لبم رو با بی میلی ازش جدا کردم و با خماری که بخاطر نزدیکی بهش پیدا کرده بودم گفتم:
_تا وقتی من هستم نمیزارم آسیبی بهت برسه...
دیگه گریه نمیکرد...دستاش هنوز دور گردنم بود..چشماش حالم رو دگرگون میکرد..آروم گفت:
_اگه...اگه بکارتم رو میگرفت دیگه دوسم نداشتی؟دیگه منو نمیخواستی؟دیگه نمیگفتی عاشقتم؟
انگشت اشارم رو گذاشتم روی لبهاش و گفتم:
_هــــیس...تو عزیز منی..عشق منی..جز من نمیتونی با کسی باشی...حتی اگه زیر خاک باشم بلند میشم و نجاتت میدم...
دوباره چشماش ابری شدن و گفت:
_شهاب
و خودش رو توی بغلم انداخت...
***
((هلیا))
شب من رو برد خونه ی خودش و به بابام هم سربسته یه چیزایی گفت..بابا و هما و فرزاد خونه ی شهاب اومدن...ولی من خوابیده بودم...صبح که بیدار شدم بابا و هما رو کنارم دیدم.
بابا عصبانی بود..میگفت از دست شروین شکایت میکنم..ولی مطمئن بودم شهاب تا الان یا کاری کرده حکم اعدام شروین صادر بشه یا حکم حبس ابدش...به آرومی به عصبانیت بابا نگاه میکردم..آخرم با دعوا گفت من میرم خونه ی بختیار...شاکی بود..حق هم داشت..ولی من دیگه ناراحت نبودم..میدونستم غیر طبیعیم..با اتفاقات دیشب باید حداقل دو سه روز روی تخت میفتادم و آه و ناله میکردم یا افسرده میشدم..مشکل اینجا بود که اهلش نبودم...خیلی زود به خودم مسلط میشدم...مهم ترین چیز این بود که شهاب بلاخره غرورش رو شکسته بود...بلاخره اعتراف کرده بود...از دیشب که بالای سرم نشسته بود تا من خواب برم دیگه ندیدمش..
در اتاق باز شد..شهاب و فرزاد وارد اتاق شدن..فرزاد رفت سمت هما و اون رو که داشت با گریه خودش رو میکشت از اتاق برد بیرون...شهاب کنار در ایستاده بود و نگاهم میکرد...زیر نگاهش از شرم سرم رو انداختم پایین...اتفاقات دیشب...ب*و*سه اش..اعترافش..اعتراف من...همه و همه جلوی چشمم بود...با قدم هایی آروم اومد کنارم...روی تخت نشست...چشمام رو بستم..دستش رو گذاشت زیر چونم و با انگشت شصتش نوازشم کرد...صدای ملایمش رو شنیدم که گفت:
_از کی خجالت میکشی که سرت رو پایین میگیری؟

romangram.com | @romangram_com