#هکر_قلب_پارت_236

لبخندی زد و گفت:
_از بودن با من میترسی؟نترس گلم...باهات ملایم رفتار میکنم..هیچی رو حس نمیکنی..فقط خوش باش...نمیزارم کوچکترین دردی بکشی...
بعد از زدن این حرف دکمه های مانتوم رو باز کرد...جوری روی دست و پام بود که نمیتونستم برای محافظت از خودم کاری بکنم...مانتو رو از تنم در نیاورد..میترسید بلندم کنه در برم...تاپم رو کمی بالا زد و وحشیانه به جونم افتاد...زار زدم...گریه کردم.خارج از توانم بود..نالیدم.:
_ولم کن نفهم...برو گمشو...هیکلت رو بکش کنار..حالم ازت به هم میخوره...ازت متنفرم کثافت..
در بین گریه و هق هق و ترس از دست دادن بکارت بهش فحش میدادم ولی اصلا توجه نمیکرد...حالم از خودم به هم میخورد...حس لباش روی تنم بهم حالت تهوع میداد...دلم میخواست خودم رو بکشم...کمی سرش رو جدا کرد و با چشمایی خمار بهم نگاه کرد...لبخند محوی زد و گفت:
_دوستت دارم...
میان گریه داد زدم:
_تو یه روانی ای...مشکل داری...
زیپ شلوارم رو باز کرد..دیگه طاقت نداشتم..اگه به چیزی که میخواست میرسید خودم رو میکشتم...شک نداشتم که اینکار رو میکنم...داشت شلوارم رو در میاورد که در با صدای وحشتناکی شکست و به دیوار برخورد کرد...شروین با وحشت از بالام بلند شد...میون اشک و گریه چشمم به چهره ی برزخی شهاب و پاهای سست شده ی سهیل خورد که همون جا با دیدن وضعیت من روی زمین افتاد و بهم زل زد..اما شهاب....
***
((شهاب))
نمیتونستم نفس بکشم...اون آشغال از روی تخت کنار اومد..به هلیا نگاه نمیکردم...میترسیدم..میترسیدم که اون رو توی وضعیت بدی ببینم و همینجا نابود بشم..اگه برای هلیا اتفاقی افتاده باشه خودم رو نمیبخشم....نفهمیدم چیشد فقط یه وقت به خودم اومدم و متوجه شدم با شروین گلاویز شدم...میزدم..با حرص میزدم..با غیرت میزدم..با نفرت میزدم..مشت هام پی در پی به شروین میخوردن..هیچی حالیم نبود...نمیفهمیدم ...فقط داشتم خودم رو خالی میکردم...میکشتمش...جون این ه.ر.ز.ه رو با دستای خودم میگرفتم...عین سگ تیکه تیکه اش میکردم...دکمه های پیرهنم رو باز کردم..نمیتونستم خودم رو کنترل کنم...افتاده بود روی زمین..نشستم بالای شکمش و صورتش رو زیر مشتام گرفتم...تمام چهره اش پر خون شده بود...ولی نمیتونستم دست بردارم...بی اختیار در حالیکه مشتی رو روانه ی صورتش میکردم داد زدم:
_میکشمت کثافت...میکشمت...
وحشیانه میزدمش...به حد مرگ ضربه هام محکم بود ولی آروم نمیشدم..سخت بود..سخت..اینکه ناموسم...عزیزم...زیر دستای این آشغال.....
مشت بدتری رو روی صورتش کوبیدم..یه نفر به سختی میخواست من رو کنار بکشه..ولی زورش بهم نمیرسید...هنوز پر از خشم بودم ..با اینکه توی صورتش جای سالمی نمونده بود از خشم میلرزیدم...دیگه از نفس افتاده بودم..مثل یه تیکه زباله بی حال افتاده بود..بلاخره اون شخص سمج من رو جدا کرد..برگشتم نگاهش کردم..آرمان بود..بعد از اینکه من رو کشید کنار خودش مشتی رو حواله ی صورت اون بی غیرت کرد...از خشم نفس نفس میزدم..دستام خونی شده بود..مچ دستم رو روی پیشونیم کشیدم تا عرقم خشک بشه...با عذابی که روی دلم بود بلاخره چشم چرخوندم و به تخت نگاه کردم...
هلیا با چشمایی گرد و وحشت زده بهم خیره شده بود...و آروم آروم هق هق میکرد...وقتی من رو متوجه خودش دید به سرعت از جاش بلند شد و به سمتم دوید و خودش رو توی بغلم پرت کرد...اول شوکه موندم..ولی بعد دستام رو با خشونت دورش حلقه کردم...و موهاش رو نوازش کردم و آروم زمزمه کردم:
_گریه نکن عزیزم..گریه نکن خانمم.همه چی تموم شد..دیگه هیچ اتفاقی نمیفته...نمیزارم هیچ احدی اذیتت کنه...گریه نکن گلم..آروم باش...
زیر گوشش زمزمه میکردم...با این حرفام دستش رو دور کمرم محکم تر حلقه کرد و سرش رو توی سینه ام فشرد...حس اشکاش روی سینم داشت دیوونم میکرد...سرم رو توی گردنش فرو بردم و بلاخره بعد از فشاری که به خودم آوردم نوازش گونه گفتم:
_دوستت دارم هلیا..دوستت دارم.. همه ی زندگیمی..عشقمی...دنیامی.. نمیزارم دیگه گریه کنی...گریه نکن گلم...گریه نکن...
با حرفام صدای هق هقش بلند تر شد...نمیتونستم تحمل کنم....با یه حرکت بغلش کردم و روی دستام گرفتمش...برگشتم به آرمان نگاه کردم ولی برای یه لحظه مات موندم..نیم رخ آرمان سمت من بود و از گوشه ی چشمش قطره ی اشکی پایین اومد..دستاش مشت شده بود...شروین هم با اون چشمای نیمه باز و قرمز شده بهمون نگاه میکرد...هلیا رو به خودم فشردم..دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و لباش رو روی سینم گذاشت..نفسم حبس شد..چشمام رو بستم و خطاب به آرمان گفتم:
_سهیل رو از اینجا دور کن...ببرش پیش سیاوش..اون ترتیب انتقالش رو میده...به پلیس هم زنگ بزن تا این...
دندونام رو روی هم فشار دادم و گفتم:
_تا این پست فطرتو از اینجا ببرن...

romangram.com | @romangram_com