#هکر_قلب_پارت_235

_دقیقا همون کاری که من کردم...بخاطر تو الان همه میدونن من کیم..ولی برام مهم نیست..تو واسم مهمی...
اومدسمتم..دستش رو زیر چونم گذاشت و گفت:
_فقط تو..چون واقعا دوستت دارم...وقتی مال من شدی از ایران میریم..میریم جایی که دستشون به ما نرسه...
دستش رو آورد سمت گردنم و گفت:
_قبلش باید مال من بشی...گربه ی چموش...
ازش ترسیده بودم ولی من انواع کلاس های رزمی رو رفته بودم..نباید به این راحتی کوتاه میومدم..با نفرت بهش چشم دوختم و تو یه حرکت سریع با پاهام زدم بدترین جای ممکن...دادی کشید و خم شد...با آرنجم روی کمرش کوبیدم...افتاد پایین...سریع دستم رو بردم سمت جیبش که کلید رو بردارم اما دستم رو گرفت..منو کشید بالای خودش...میان اون هم درد لبخندی زد و گفت:
_گربه ی وحشی بیشتر بهت میخوره..فکر کردی میتونی از اینجا فرار کنی؟
به زور خودم رو از بالاش بلند کردم..به پنجره نگاه کردم..حفاظ نداشت..به سمتش دویدم..بازش کردم ولی قبل از اینکه بتونم کاری بکنم دستای شروین دورم حلقه شد..سرش رو برد توی گردنم و وحشیانه ب*و*سید..حالم داشت به هم میخورد..با خنده گفت:
_وقتی سرسختی میکنی بیشتر حریص میشم..دوستت دارم هلیا...دوستت دارم دختر..باهام راه بیا تا قصری برات بسازم که توی دنیا نظیرش نباشه...
سعی کردم با آرنجم توی شکمش بکوبم ولی اینبار حواسش بود..همونطور من رو عقب عقب برد...با غم زیادی که توی صداش بود گفت:
_رفتی کنار اون پسره...حتی یه نگاه به من ننداختی که ببینی چه عذابی میکشم...ببینی چطوری وقتی خوشحالی رو از اینکه کنار اونی تو چشمات میدیدم میمیردم و زنده میشدم...فقط یه مدت حواسم به گلم نبود..ازم دزدیدنش...ولی من اهل کوتاه اومدن نبودم...من تو رو میخواستم..به هر قیمتی...حتی اگه کل دنیا علیه من بشن.. من تو رو میخواستم..
انداختم روی تخت...خودش هم به آرومی روی تخت اومد...بالام خیمه زد..دستش رو نوازش گونه روی موهام کشید...سرم رو کج کردم و غریدم:
_دستت رو بکش کثافت...
با ملایمت سرم رو برگردوند... چونم رو بالا داد و تو چشمام نگاه کرد و زمزمه کرد:
_چشمات میتونن هر قلبی رو بسوزونن..
خم شد و روی پیشونیم رو ب*و*سید...دست و پا زدم و گفتم:
_برو کنار...شروین ولم کن..بزار برم..
صورتش رو آورد جلوی چشمام و در حالیکه به لبهام خیره شده بود گفت:
_کجا بری عزیز من؟مگه من میزارم؟تو امشب مال من میشی..چیزی رو که تو این همه سال ازم دریغ میکردی امشب ازت میگیرم..
چشمام رو ب*و*سید...نتونستم..دیگه نتونستم تحمل کنم...بغضم سر باز کرد و اشک ریختم...اشکایی که سالیان سال حبسشون کرده بودم...با تمنا گفتم:
_شروین خواهش میکنم دست از سرم بردار...داری با دستای خودت منو میکشی..
سرش رو ازم فاصله داد..به چشمای اشکبارم نگاه کرد و گفت:
_داری گریه میکنی؟

romangram.com | @romangram_com