#هکر_قلب_پارت_234

_هلیا توی خطره...یه کاری بکن شهاب...
با چشمایی پرخون بهم نگاه کرد...صدای نفس کشیدنش تند شده بود...باور نمیکردم....شهاب ...شهاب عاشق هلیا بود...توی چشماش میخوندم..شهاب...خدای من...رگ گردن و پیشونیش بیرون زده بود...نگاه پر از خشونتش رو ازم گرفت و به سمت لپ تاپ روی میزش رفت...نمیدیدم چیکار میکنه..فقط با سرعت تایپ میکرد...صفحه ای جلوش باز شد..یه نقشه با یه نقطه ی قرمز که به آرومی حرکت میکرد..ردیاب...از جاش بلند شد...به سمت در اتاق دوید...منم دنبالش دویدم...
***
((هلیا))
در باز شد...گوشی رو سریع پرت کردم..با وحشت به شروین چشم دوخته بودم...متوجه گوشی شده بود..نگاهی بهم انداخت و به سمت گوشی رفت...برنگشتم ببینم چیکار میکنه..خیالم راحت بود که پیام های ارسال شده ام ذخیره نمیشد...
دعا میکردم شهاب زودتر پیدام کنه...نمیدونم چجوری میخواست اینکار رو بکنه..فقط پیدام کنه..مغزم بهم گفت که به شهاب اس ام اس بدم..اون روی منو شروین غیرت داره..سریع متوجه میشه در خطرم...شروین اومد سمتم و گوشی رو جلوی چشمم تکون داد و گفت:
_چیکار کردی...
_هیچی؟
_هلیا به من دروغ نگو..این گوشی رو از کجا آوردی؟
_مال خودمه..
همینطور که بهم نگاه میکرد کوبیدش به زمین و باعث شد کل اجزای گوشی پخش بشن...دستم رو گرفت و نوازش کرد...آروم زمزمه کردو گفت:
_مهم نیست عزیزم...مهم اینکه که دوست دارم..میدونی چقدر میخوامت دختر لجباز؟چرا باهام لج کردی که کار به اینجا بکشه؟
دستش رو پس زدم...خنده ی غمگینی کرد..اینبار به زور دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید و همونطور گفت:
_باهام بیا..میخوام برات حرف بزنم...
مخالفت میکردم ولی به زور منو میبرد...خیلی قوی تر از من بود...رفتیم طبقه ی پایین...سالن پایین رو پیچید..کنار یه اتاق که از جایی دید نداشت نگه داشت..در بزرگی داشت..قبلا به این ویلا اومده بودم..ولی هیچوقت این در باز نشده بود..همیشه قفل بود..ولی اینبار در باز بود...منو فرستاد توی اتاق..تاریک بود..هیچ جا رو نمیدیدم..برگشتم تا سریع از کنارش در برم که جلوم رو گرفت ودر رو قفل کرد و برق رو زد...همه جا روشن شد...هلم داد توی اتاق..با چشمایی گرد به دیوار های اتاق نگاه کردم...همه جا پر از عکس های من بود...گوشه گوشه ی اتاق من بودم...هم عکس هم نقاشی...یه بوم نقاشی هم کنار پنجره بود...چهره ی من به زیبایی روش خودنمایی میکرد..حتی از واقعیت هم زیبا تر بود..چشمام رو گستاخ کشیده بود...صداش رو شنیدم..برگشتم سمتش..در حالیکه توی اتاق راه میرفت و به عکس ها نگاه میکرد گفت:
_رویای من بودی...رویای بچگیم...از وقتی دوست داشتن رو فهمیدم تو رو دیدم...یه دختر زیبا و جذاب...دختری که به هیچ وجه نمیخواست بهم نزدیک بشه...دختری که حاضر بودم براش جون بدم..ملکه ی زندگیم...کسی که روی قلبم تسلط پیدا کرده بود...کسی که بخاطرش روز به روز ضعیف تر شدم...
خندید و ادامه داد:
_هلیا میدونی بخاطرت چقدر ریسک کردم؟یادت میاد روزی که بهت گفتم میرم عروسیه دوستم؟
نگاهم کرد...ولی انتظار جوابی از سمت من نداشت چون ادامه داد:
_ردمو گرفته بودن...یه آدم سمج ...یکی که تازه امروز فهمیدم خودش رو به تو نزدیک کرده...
این چی میگفت؟نکنه شروین ...شروین همون کسیه که شهاب دنبالش بود..یعنی سهیل و شروین با هم رابطه داشتن؟اما چطور؟این دوتا حتی وقتی هم رو میدیدن سلام نمیکردن..عین دو تا غریبه...با چشمایی شرر بار نگاهم کرد و گفت:
_شهاب پارسیان...بخاطر نزدیکیه بیش از حدش به تو تونستم پیداش کنم.. وقتی که از اینجا بریم اطلاعات شهاب رو میدم دستشون تا هرکاری که میخوان بکنن..اون بخاطر محافظت از تو خودش رو توی بد دردسری انداخت...توی اجتماع ظاهر شد...
چشماش رو ازم گرفت و به بوم نقاشی دوخت و نفسش رو با غم بیرون داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com