#هکر_قلب_پارت_228

_ببخشید روز تولدت تو رو آوردم اینجا...شاید ترجیح میدادی امروز توی یه رستوران خیلی زیبا تولدت رو بهت تبریک بگم..ولی...
نگاهی بهم انداخت و همونطور ادامه داد:
_دفعه ی قبل که اومدیم اینجا میخواستم یه چیزی بهت بگم..خودم رو براش آماده کرده بودم...منتظر یه فرصت بودم..ولی اون تلفن...
نفس عمیقی کشید..چشماش رو بست...نمیدونست کارش درسته یا نه...از حالت هاش معلوم بود...با خودش زمزمه کرد:
_خیلی سخته..خیلی...کاشکی برمیگشتم به گذشته...اشتباه کردم...راهم رو اشتباه فهمیدم..زندگی رو اشتباه انتخاب کردم...عشق رو اشتباه درک کردم...همش اشتباه بود...
چشماش رو باز کرد و با حالتی غیر طبیعی نگاهم کرد و گفت:
_تو اومدی و نشون دادی گذشتم اشتباه بود...اومدی و همه چیز رو تغییر دادی..
میخواست از علاقش بگه..من اینو نمیخواستم..باید میبردمش به گذشته..برای همین آروم گفتم:
_میخوای از گذشتت با من حرف بزنی؟دفعه ی قبل از یه سایه میگفتی...
با چشمایی منتظر نگاهش کردم..به دور دست خیره شد و گفت:
_گذشته ی من چیز جالبی نداره که بخوام برات بگم..گذشته ی من آیندم رو تباه کرده...بخاطر گذشتم من الان داغونم...من اشتباه کردم هلیا...من اشتباه کردم و الان شکست رو با تمام تار و پودم احساس میکنم..این که تو هستی ولی نمیتونم....
قطره اشک سمجی از گوشه ی چشمش پایین اومد..متعجب نگاهش میکردم...خیلی ناگهانی برگشت سمتم..دستم رو گرفت..با چشمای خیسش بهم نگاه کرد...توی شوک کارش بودم..نتونستم عکس العملی نشون بدم...با صدایی لرزان گفت:
_اگه از گذشتم چیزای بدی بشنوی چیکار میکنی هلیا؟از من متنفر میشی؟
دستام رو از توی دستاش در آوردم..کمی فاصله گرفتم و گفتم:
_متوجه منظورت نمیشم..واضح تر بگو..مگه توی گذشته ی تو چی بوده؟
دوباره دستام رو گرفت و نوازش کرد.:
_چیزای خیلی بد...چیزی که باعث این همه به هم ریختگیه من شده...
دستام رو با خشونت از توی دستاش بیرون کشیدم..از جام بلند شدم..نمیخواستم بهم دست بزنه..کسی جز شهاب نباید...نباید حتی انگشتش بهم میخورد...رو به طبیعت ایستادم..سایه اش رو دیدم...پشتم ایستاده بود...حس خوبی نداشتم...دلم میخواست فرار کنم...زمزمه کرد:
_هلیا...
ساکت شد..چشمام رو با خشونت بستم..نمیخواستم از احساساتش چیزی بشنوم..نمیخواستم چیزی بگه....
_هلیا من زن دارم...
شوکه برگشتم سمتش که باعث شد بهش تنه بزنم....چی میشنیدم...با ناباوری نگاهش کردم..نگاهش رو ازم دزدید و گفت:
_من ازدواج کردم...

romangram.com | @romangram_com