#هکر_قلب_پارت_227

لبم رو کج کردم..خوشم نمیومد از این همه ابراز احساسات..برای همین فقط گفتم:
_خداحافظ...
_خدانگه دارت...
تلفن رو قطع کردم و روی میز کنار تخت گذاشتم...دراز کشیدم..موهام روی بالشت پخش شد...دستی داخلش کشیدم...چشمام رو به سقف دوخته بودم...زیر لب زمزمه کردم:شهاب...شهاب..شهاب...شهاب. ..
لبخندی کم کم روی صورتم شکل گرفت...از حمایت امروزش غرق خشنودی شده بودم..برام مهم نبود که ازش جدام..مهم این بود که قلبم بخاطر اون میزنه..مهم خوشحالیه اون بود..حتی اگه علاقه ای بهم نداشته باشه بهش کمک میکنم تا اون هم لبخند بزنه...دستی روی لبم کشیدم...یاد ب*و*سه هاش افتادم...ب*و*سه های عمیقش...ب*و*سه های داغش...گردنبندی که بهم داده بود بین دستام گرفتم..
***
پیاده تا محل قرارمون رفتم..داخل ماشین نشسته بود...در ماشین رو باز کردم و سوار شدم..از جاش پرید..ولی وقتی من رو دید لبخندی زد و گفت:
_سلام..ترسوندی منو دختر..
نیمچه لبخندی زدم و گفتم:
_سلام...نمیخواستم بترسونمت...ببخشید..
ماشین رو راه انداخت و گفت:
_هرکاری که تو میکنی به جای ناراحت کردن منو خوشحال میکنه...هیچوقت ازم معذرت خواهی نکن..
با چشمای گرد برگشتم بهش نگاه کردم..دیگه غیر مستقیم هم باهام حرف نمیزد..کاملا داشت خودش رو لو میداد..خودم رو به اون راه زدم و گفتم:
_درسِت که تموم شد..میخوای چیکار کنی؟سر چه کاری میری؟
دنده رو عوض کرد...دور برگردون رو پیچید و گفت:
_مثل همیشه...
_یعنی چی؟
نفس عمیقی کشید ضبط رو روشن کرد و گفت:
_هیچی...
فهمیدم نمیخواد در موردش حرف بزنه..صدای ومسیقی ملایمی پخش شد...من هم تا رسیدن سکوت کردم...همون جای قبلی نگه دااشت..باز هم از دیدن اون هم زیبایی احساس خوبی بهم دست داد..باورنمیکردم اطراف تهران همچین منظره ی زیبایی به این طراوت وجود داشته باشه..هرچند تا چند وقت دیگه بخاطر گرمیه هوا هیچ اثری از زیبایی هاش باقی نمیموند..اینبار بدون گم کردن دستگیره از ماشین پیاده شدم..سهیل رفت کنار یه درخت و بهش تکیه داد...من هم رفتم کنارش ایستادم...آروم گفت:
_بشین...
نگاهی به اطراف انداختم و نشستم..فدای دل و جربزه ی خودم بشم..با یه پسر اومدم همچین مکان خلوتی...فکر کنم باید خودم رو به روان پزشک نشون بدم...
بینمون سکوت محض بود...سهیل بعد از چند دقیقه به حرف اومد و گفت:

romangram.com | @romangram_com