#هکر_قلب_پارت_226
_بمیرم برای این همه نگرانی...
کم مونده بود یخچال رو هم بزارن رو سفره به عنوان دسر...دیگه ایست نکردم و رفتم داخل اتاقم...اون نامردا هم نزاشتن با خونوادم تماس بگیرم..به دروغ گفته بودن وقتی برسیم میزاریم زنگ بزنی..به جاش گوشیم رو خاموش کردن..جالبش این بود که اون یارو اصلا سرگرد نبود...مانتوو شالم رو کندم و انداختم رو دسته ی تخت...وبدون عوض کردن شلوار و لباسم روی تخت نشستم...با یادآوری نگاه شهاب ضربان قلبم دو برابر شد...وقتی مردک بی همه چیز یا همون باقری داشت سرم داد میزد و به زور میخواست منو به حرف بیاره..با ورود شهاب...دنیای امید بود که به قلبم سرازیر شد...میدونستم نمیزاره من اونجا باشم..میدونستم اگه بزرگتر از باقری هم بودن من رو میبرد...چقدر حس پشتیبانیه شهاب از من لذتبخش بود...اون مواظبم بود...در هر شرایطی حواسش به من بود...اگه سرش میرفت نمیزاشت حتی 5 دقیقه ی دیگه اونجا بمونم..اینو از توی چشماش خوندم...ولی چطور تونستم بزنم توی صورتش!!
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم..از دست خودم عصبانی بودم..حقش نبود..شاید بخاطر فشار زیادی که روم بود این رفتار رو نشون دادم...کاشکی حداقل بعد از اینکه زدمش یه چیزی میگفت تا من انقدر احساس عذاب وجدان نداشته باشم...باید بخاطر اینکارم به شهاب کمک میکردم تا کمی از این حس بد رو کم کنم...باید یه کاری میکردم...گوشیم رو در آوردم...شماره ی سهیل رو گرفتم..بلاخره باید کار درست رو انجام میدادم..تا اینجاش که اومده بودم..پس تا آخر راه همراه شهاب میموندم...دست دست کردن بس بود..صدای بی حال سهیل توی گوشم پیچید:
_بله؟
_الو سهیل..
کمی مکث کرد و در حالیکه به وضوح صداش شاد شده بود گفت:
_هلیا تویی؟
_مگه شمارم رو ندیدی؟
_نه..بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب دادم..خوبی؟
_ممنون..فردا کی میتونی بیای با هم بریم بیرون؟
_نا امید شده بودم..فکر میکردم نمیخوای بیای سر قرار..الان خیلی خوش حالم هلیا...شاید باور نکنی..ولی ...خیلی حس خوبی دارم...
کش موهام رو باز کردم..حوصله ی گوش دادن به این حرفا رو نداشتم..برای همین بی حوصله اومدم وسط حرفش و گفتم:
_میتونی بیای سهیل؟
_آره..حتما..صد در صد..
_پس ساعت چند؟کجا؟
_اگه از نظرت مشکلی نباشه دلم میخواد بریم همون جای قبلی...میدونی کجا رو میگم؟
کمی فکر کردم..یادم اومد..همون مکان بکر و دست نخورده رو میگفت..
_آره...باشه..خوبه..پس من میام سر خیابون...منتظرم باش...ساعت چند بیام؟
_ساعت 6 بعد از ظهر خوبه؟
_آره.اون موقع بهترم هست.پس منتظرتم..دیر نکن..کاری نداری؟
_نه..شب خوبی داشته باشی هلیا..
_ممنون..تو هم همینطور.
خندید و گفت:مطمن باش امشب شب خوبی برای منه..
romangram.com | @romangram_com