#هکر_قلب_پارت_229
اومد سمتم شونه هام رو گرفت و با چشمایی که عشق رو فریاد میزنن گفت:
_ولی من هیچوقت عاشقش نبودم..من فکر میکردم عاشق سحر شدم ولی من عشق رو با...
پسش زدم..با نفرت ازش فاصله گرفتم و داد زدم:
_به من دست نزن..بهم دست نزن آشغال...
دوباره اومد سمتم که با صدای جیغم سرجاش موند:
_گفتم بهم نزدیک نشو..
باورم نمیشد...سهیل زن داشت و به این راحتی به من نزدیک میشد...احساس گ*ن*ا*ه وجودم رو داشت مثل زالو میخورد...اما سهیل با چشمای خیس نگاهم میکرد...نیشخندی زد..سرش رو انداخت پایین و انگار که با خودش حرف میزنه گفت:
_میدونستم وقتی بشنوی ازم متفرمیشی...میدونستم ..همه رو میدونستم هلیا...بخاطر همین دارم عذاب میکشم..
بهش پشت کردم..از خودم بدم میومد...من با یه مرد زن دار بیرون اومده بودم..بهش این اجازه رو داده بودم..سهیل ازدواج کرده بود و به این راحتی...صدای آرومش رو از پشت سرم شنیدم...زمزمه میکرد:
_من برای با تو بودن پرعشق و خواهشم...
واسه بودن کنارت...تو بگو به هر کجا پر میکشم...
منو تو آغوشت بگیر...آغوش تو مقدسه...
ب*و*سیدنت برای من...تولد یک نفسه...
چشمای مهربون تو...منو به آتیش میکشه...
نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه...
با خشم برگشتم طرفش و گفتم:
_ساکت باش...ساکت باش..هیچی نگو...
پر تمنا نگاهم کرد و گفت:
_هلیا من میخوام اعتراف کنم..بزار بگم تا سبک بشم...بزار بگم عشق رو با کی شناختم..میخوام از...
اومدم وسط حرفش و گفتم:
_نگو..هیچی نمیخوام بشنوم سهیل...
به سمت ماشین حرکت کردم...داشتم از عذاب وجدان داغون میشدم...نمیدونستم باید کجا برم..تو این برهوت..تنها...باید چیکار میکردم..ناخودآگاه رفتم سمت ماشین سهیل اما در کمال تعجب یه ماشین دیگه کنار ماشین سهیل پارک کرد...
آرمان ازش پیاده شد...متعجب به آرمان نگاهی انداختم..اون هم بعد از نگاه عمیقی که به من انداخت به سمت ما حرکت کرد...صدای آروم سهیل رو شنیدم که گفت:
romangram.com | @romangram_com