#هکر_قلب_پارت_216
_میام..ولی امروز نه..یه کاری دارم باید انجام بدم...احتمالا میفته برای فردا یا پس فردا...
_تو هروقت قرار بزاری من میام...مهم بودنته...
دیگه داشت زیاده روی میکرد...معلوم بود داره کنترلش رو از دست میده برای فرار کردن از این وضع سریع گفتم:
_هما صدام میکنه..من باید برم سهیل...
_باشه..پس من منتظرتم..
_بهت خبر میدم...خداحافظ...
جوی که انگار دوست نداره قطع کنه گفت:
_مواظب خودت باش هلیا..خداحافظ...
گوشی رو ازروی سایلنت در آوردم و روی تخت گذاشتم...باید یه فکری میکردم..اگه میخواستم یه گوشه بشینم و به گذشته فکر کنم آیندم روی هوا میموند...پس باید دست به کار میشدم...
از روی تخت بلند شدم تادوباره برگردم پیش هما که گوشیم زنگ خورد...گوشی رو برداشتم..اینبار سودابه بود...
_بنال
صدای جیغ جیغوش رو از اون سمت تلفن شنیدم که گفت:
_مرگ و بنال...این چه طرز حرف زدنه بیشعور..کلی فاز عاشقونه گرفته بودم...ریختی به هم حس و حالمو...
خندیدم و گفتم:
_تو خودت رو هم بکشی نمیتونی فاز عاشقونه بگیری.
_لیاقت نداری..روز تولدت گفتم عین آدم باهات حرف بزنم..ولی تو آدم نیستی که...
_کارتو بگو..
_تولدت مبارک نکبت بی لیاقت...چرا اون ماس ماسک رو جواب نمیدی..از دیشب با بچه ها خودمون رو خفه کردیم باهات حرف بزنیم..کدوم گوری داشتی خوش میگذروندی..
_تو خونمون جشن گرفته بودم داشتم حلوای تورو پخش میکردم..مردم اینطوری تولد دوستشون رو تبریک میگن؟
اونم مثل من سوالی گفت:
_مردم وقتی دوستشون زنگ میزنه اینطوری جوابشون رو میدن؟
_کوفت..
_درد
romangram.com | @romangram_com