#هکر_قلب_پارت_215
با شیطنت گفتم:
_تو از کجا میدونستی؟یادم نمیاد بهت گفته باشم..
خنده ی ملایمی کرد و گفت:
_فکر کن از یکی شنیده باشم..
با خنده گفتم:
_منم مخملی...
معترض گفت:
_به خودت توهین نکن حتی از روی شوخی..از یه جایی فهمیدم..سوال نپرس..جواب نمیدم.
میدونستم اطلاعاتم رو داره...اطلاعات من واسه همه رو شده بود جز خودم...حتی بیشتر از خودم من رو میشناختن..بحث رو عوض کردم و گفتم:
_خب بگو دیشب واسه چی زنگ زده بودی؟
نفسی عمیق کشید و گفت:
_میخواستم تولدت رو تبریک بگم..ولی به جاش الان میگم..تولدت مبارک عز...
حرفش رو خورد...متوجه ادامه ی حرفش شدم.میخواست بگه عزیزم...خنده ی ناشیانه ای کردم و گفتم:
_ممنون..
زمزمه کرد:
_هلیا؟
_بله؟
_میخوام ببینمت....کادوی تولدت رو میخوام خودم بهت بدم..
نیشم باز شد و گفتم:راضی به زحمت نبودم..
_هرکاری که واست انجام بدم از روی میل و علاقه است..هیچوقت زحمت نبوده...امروز میای بیرون؟
انگشت اشارم روی پاهام کشیدم و توی فکر رفتم..باید با سهیل قرار میزاشتم و اینبار همه چیز رو از زیر دهنش بیرون میکشیدم..و بعد از اون...
غم بزرگی روی دلم نشست...بعد از اون باید شهاب و سهیل رو کنار میزاشتم و زندگیم رو میکردم...مثل سابق...این بازی رو من باید تموم میکردم...ولی امروز نمیتونستم برم..ذهنم مشوش بود..باید وقتی آروم بودم میرفتم تا بتونم روی ذهن سهیل کار کنم...صدای سهیل من رو از افکارم بیرون آورد که با غم گفت:
_نمیای؟
romangram.com | @romangram_com