#هکر_قلب_پارت_214

_مهم نیست با هم خوب میشن..اول برن به شروین یاد بدن راه به راه مزاحم من نشه..ایراد از تربیت اوناست..
هما با هیجان نگام کرد و گفت:
_اینا رو بیخیال..بگو چیشد که شهاب و شروین درگیر شدن؟
سرم رو کمی بردم جلو و با لبخند شیطونی گفتم:
_شروین داشت زر مفت میزد شهابم که رفته بود دستاشو بشوره سریع عین جن برگشت..شروین رو که دید مشتی محکم نثار چهره ی شروین کرد و دل من خنک شد..
_هلیا نمیخوای به من بگی چرا از شهاب جدا شدی؟اینطوری که نشون میده انگار هنوزم هردوتون دارین واسه ی هم بال بال میزنین..
اخمام رو با حرفش کشیدم توی هم و گفتم:
_به هم علاقه ای نداریم...فقط شهاب رگ غیرتش عادت داره که همیشه بزنه بالا...
از روی صندلی بلند شدم و برای اینکه جلوی حرف های بیشتر رو بگیرم گفتم:
_من میرم توی اتاقم.
هما چیزی نگفت..توی فکر رفته بود..وارد اتاقم شدم..رفتم سمت گوشیم که رو سایلنت گذاشته بودمش...15 تا میس کال و8 تا پیام داشتم...دستی روی گردنبند کشیدم..یعنی شهاب بود؟دلم میخواست اون باشه که اس ام اس داده..میخواستم اون باشه..واقعا از ته قلبم این رو میخواستم..ولی وقتی میس کال ها رو باز کردم شماره ی سهیل و دوستام رو دیدم...نفسم رو با حسرت بیرون دادم و خودم رو روی تخت پرت کردم..یادم اومد که شهاب اصلا به این شمارم زنگ نمیزنه...پیام ها رو باز کردم..همه تبریک تولد فرستاده بودن..سهیل علاوه بر اس ام اس تبریک تولد یه اس ام اس دیگه هم فرستاده بود:
_به یاد آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد....
خندم گرفت.جدیدا سهیل زیاد سکوت میکرد و آروم شده بود یعنی آرزوهاش یکی یکی داشتن میمردن...شماره اش رو گرفتم...صدای مظلوم و ملایمش رو شنیدم:
_الو هلیا
یادم رفت میخواستم چی بگم..انگار منتظر بود...دوباره صدام کرد:
_الو...
به خودم اومدم و گفتم:
_سلام..خوبی؟
_سلام..ممنون.خوبم..تو خوبی؟
_مرسی..شماره ات رو دیدم..زنگ زده بودی..
_آره..
-سکوتی کرد و بعد به آرومی گفت:
_دیشب تولدت بود..

romangram.com | @romangram_com