#هکر_قلب_پارت_213

هما که از خنده ی عجیب من تعجب کرده ود با چشمایی گرد نگاهم کرد و گفت:
_دیوونه شدی تو؟
چشمکی زدم و گفتم:
_مگه خودت روی کیک ننوشته بودی تولدت مبارک دیوونه..پس حتما دیوونم دیگه...
وقتی حرفم تموم شد به سمت آشپزخونه حرکت کردم...هما هم که دید من بیخیالم خنده ای کرد و گفت:
_فکر میکنی اون دو تا دست از سرت بردارن؟تا کچلت نکنن هیچکدومشون بیخیال نمیشن...
در یخچال رو باز کردم و در حالیکه کیک و آبمیوه دیشب رو در میاوردم گفتم:
_شروین که میدونم ول کن نیست..ولی خب منم بلدم چطوری باهاش برخورد کنم...شهابم که احتمالا دیگه این ورا نمیاد...
نفس عمیقی کشیدم ...روی میز نشستم و برای اینکه حواسم از شهاب پرت بشه گفتم:
_بابا دیشب دیگه چیزی نگفت؟
اون هم پیش دستی ای برای خودش آورد و در حالیکه برشی کیک برمیداشت گفت:
_گفت..اتفاقا دو ساعتی هم داشت با منو فرزاد پچ پچ میکرد.
کنجکاو گفتم:چی میگفت؟
لباش رو کج کرد و جواب داد:
_میگفت این دختر آخری من خل شده..خر مغزشو گاز گرفته...
چپ چپ هما رو نگاه کردم و گفتم:
_خوش مزه ها رو جمع میکنند..
بعد ناگهان یاد چیز دیگه ای افتادم و سریع پرسیدم:
_عمو چیشد؟به نظرت با ما قطع رابطه میکنن؟
با ناراحتی ادامه دادم:همش تقصیر منه!!رابطه ی بابا و عمو بختیار رو به هم زدم..
هما متعجب نگاهم کرد و گفت:
_میگم خلی واسه همینه دیگه...اصلا امکان داره رابطه ی بابا و عمو بختیار خراب بشه؟این دو تا از بچگی با هم بودن..دیشب همین که تو رفتی توی اتاق بابا به عمو بختیار زنگ زد تا خبر شروین رو بگیره...مثل اینکه شروین گفته میرم ویلا و هیچکس هم مزاحمم نشه..عمو بختیار حق رو به تو میداد...میگفت این دختر هم این وسط گیر کرده..ولی بابا میگفت خاله از اونور هی تیکه مینداخت..انگار بدجور حرصی شده..
برش دیگه ای از کیک برداشتم و بیخیال گفتم:

romangram.com | @romangram_com