#هکر_قلب_پارت_202
شهریار بی توجه به حرفم با شیطنت گفت:
--اینا رو ول کن..دیدی بلاخره حدسم درست در اومد؟تو میخوای سر من کلاه بزاری دختر...
خندیدم ...راست میگفت...آروم گفتم:
_قضیه ی تو به کجا رسید؟
اخماش رفت تو هم...با غم زیادی که توی صداش بود گفت:
_زیاد فرقی نکرده..بازم مثل سابق هر روز سر کار کنار هم میبینمشون...در حال زمزمه...شیطنت های عاشقونه...ولی نمیزارم..نمیزارم هلیا...اون باید با من باشه...اون باید عاشق من باشه...بهرام نمیتونه خوشبختش کنه..اگه یه درصد مردونگی توی اون پسر میدیدمش فقط برای رها آرزوی خوشبختی میکردم و میکشیدم کنار...ولی نمیتونم اون رو دست یه آدم پست بسپرم...
از عصبانیت نفسش رو بیرون داد...برای همدردی دستش رو گرفتم...نگاهی بهم انداخت و لبخند غمگینی زد...با به یاد آوردن اینکه شهاب دور و اطرافمه سریع دست شهریار رو ول کردم...به شهاب اطمینانی نبود...شهریار به راحتی از حالت قبل بیرون اومد وخندید وگفت:
_ترسیدی؟
خودم رو زدم به اون راهو گفتم:
_نه
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_جون عمت...
_با تو حرف زدن نداره..
آرمان رو دیدم که تنها داشت از یه گوشه میومد...خیلی بد باهاش رفتار کردم..شاید تا این حد حق آرمان نبود..آرمان واقعا معصوم بود..خیلی...همیشه این رو توی دانشگاه به بچه ها میگفتم...دلش از یه بچه پاکتر بود...هرچند با عمل آخرش خط قرمزی روی کارهایی که برام کرده بود کشید ولی ....
رسیدم کنار ماشین...بنز شهاب هم همون جا بود...ولی خودش داخل این ماشین نبود...از بچه ها خداحافظی کردم..و دوباره با شهلا به سمت خونه برگشتم....با دلی گرفته....اون روز مجبور شدم یه توضیح مختصری هم برای شهلا بدم..هرچند چیزی از اتفاقات افتاده نگفتم..
((شهاب))
ماشین رو جلوی ساختمون پارک کردم...وارد خونه که شدم داد زدم:ثریا...ثریا...
از توی آشپزخونه سریع به سمتم دوید و گفت:
_سلام آقا خوش اومدین..بله؟امری داشتین؟
بی حوصله نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:
_به آقا باقر بگو ماشین رو ببره تو پارکینگ..
همینطور که میرفتم دنبالم اومد و گفت:
_چشم ...آقا مهمون دارین..
romangram.com | @romangram_com