#هکر_قلب_پارت_203

روی پله ها ایستادم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
_هرکسی که هست بگو بره ..سرم درد میکنه..کسی مزاحم نشه...
پله ها رو بالا میرفتم که ثریا دوباره با اصرار گفت:
_آقا گفتن میخوان حتما ببیننتون..گفتن بهتون بگم خانم جعفری اومده...
با شنیدن اسمش دستم رو مشت کردم تا داد نزنم...فقط برگشتم و نگاه خشنی به ثریا انداختم...ترسید و سریع گفت:
_چشم آقا...الان بهشون میگم برن.
_لازم نکرده..
پله ها رو دو تا یکی اومدم پایین.وارد سالن پذیرایی شدم..روی مبل نشسته بود..وقتی عصبانیتم رو دید ترسیده از جاش بلند شد..رفتم سمتش و یقه اش رو گرفتم و غریدم:
_اومدی اینجا که چی بشه؟هان؟با پای خودت اومدی تو قبرت...
با من من گفت:
_شهاب..من..
_خفه شو...دهنتو ببند تا نکشتمت...
با چشمای گرد شده از وحشت نگاهم میکرد...سرم رو بردم نزدیکش و چشمام رو ریز کردم و گفتم:
_چرا بدون مشورت با من همچین غلطی کردی...
اشکاش سرازیر شدن و گفت:
_شهاب من تو رو میخوام...عاشقت شدم...5 ساله که با عشقت دارم میسوزم..اونوقت یه دختر پررو تازه به دوران رسیده داشت جای من رو میگرفت...اون هم فقط بخاطر یه قرار داد..
کنترلم رو از دست دادم و محکم کوبیدم تو صورتش...انقدر ضربه شدید بود که پرت شد روی مبل و دستش رو جلوی صورتش گرفت...فشارم زده بود بالا...با عصبانیت گفتم:
_توغلط کردی ...بفهم چی میگی...
رفتم روی سرش خم شدم و زمزمه مانند و همراه با عصبانیت گفتم:
_هلیا جای هیچکسی رو نمیگیره...میدونی چرا؟
با چشمای پر اشک نگاهم میکرد..دلم نمیسوخت...دل من فقط از چشمای سرد هلیا میسوخت..فقط اون بود که میتونست از خود بی خودم کنه...با نگاه بی احساسش...چشمام رو روی چشمای ساحل حرکت دادم و با جدیتی که برای خودم هم عجیب بود گفتم:
_چون هلیا جاش توی زندگیه منه...وسط زندگیه من
بهش پشت کردم...چشمام رو بستم و انگشت اشارم رو روی قلبم گذاشت..همون جایی که از وقتی هلیا رو دیدم میسوخت...از دوسال پیش...ولی الان داشت آتیشم میزد...داشت خاکسترم میکرد...چشمام رو باز کردم و به در سالن نگاه کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com