#هکر_قلب_پارت_201
لباش رو گاز گرفت..چشماش رو بست و روشو برگردوند..دیدم که کمرش خمیده شد...به سمت پایین حرک کرد..ولی به قدم هاش اعتماد نداشت..از کارم پشیمون شدم...من حتی به شهاب هم همچین نگاهی ننداختم پس چرا اینکار رو با آرمان کردم...از خودم دلگیر بودم...آرمان خیلی معصوم بود..دلم نمیومد انقدر عذاب بکشه...طاقت دیدن ناراحتیش رو نداشتم..با اینکه بهم بد کرد ولی توی دانشگاه خیلی هوام رو داشت...شهاب رو پس زدم و با ناراحتی گفتم:
_تا وقتی که نخوای حرف بزنی پیشم نیا...
آروم به سمت پایین حرکت کردم...رسیدم به جایی که بچه ها نشسته بودن..داشتن حرکت میکردن..شهلا و سودابه اومدن سمتم و با هیجان گفتن:
_اون کی بود ناقلا؟حالا دور از چشم ما شیطنت میکنی؟
لبخند غمگینی زدم و گفتم:
_یه آشنا که الان غریبه شده...
سودابه زد پشتم و در حالیکه راه میفتادیم گفت:
_چرت نگو...عین آدم بگو اون یارو کی بود؟
شهریار اومد کنارم...رو به بچه ها گفتم:
--باور کنین فقط یه آشنا بود..بعدا توضیح میدم..خواهش میکنم الان نه...
شهلا گفت:
_من یکی که عمرا کوتاه بیام..
شهریار جای من با اخم جواب داد:بعدا سوال پیچش کنین..شما ها هم که وقتی به جون یه نفر میفتین عین زالو میشین.
شایان سودابه رو صدا کرد....سودابه زبونی برای شهریار درآورد و با غر غر رفت...شهلا هم نگاه نامطمئنی بهم انداخت و گفتک
_منم برم پیش نسرین...
وقتی شهلا دور شد رو به شهریار گفتم:
_چقدر زود تصمیم گرفتین برگردین...
_یه نگاه به ابرای بالای سرت بندازی دلیلش رو میفهمی...
با تعجب نگاه کردم..راست میگفت هوا ابری بود...
_ساندویچ آوردی؟اگه نیاوردی بزار به سودابه بگم یکی از ساندویچاش رو بده بخوری..فکر کنم داری از حال میری...
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
_من دارم از حال میرم چلقوز؟اصلا تا به حال دیدی من بیحال باشم.
غمگین میشدم ولی هیچوقت بی حال نبودم..از بچگی سعی داشتم سخت و محکم باشم..دختری که به راحتی آسیب نبینه و نشکنه...تا اینجا که موفق بودم..
romangram.com | @romangram_com