#هکر_قلب_پارت_200
با لبخند خسته ای به دوردست نگاه کرد و گفت:
_قبلا گفته بودم..
_مطمئنم بیشتر از اون چیزی که گفتی باید باشه...پس به منم بگو.
با اخم نگاهم کرد و گفت:
_چیزی بیشتر از اون نیست..
صدام رو بردم بالا و گفتم:
_هست..ولی نمیخوای به من بگی..ساحل همه چیز رو میدونه..اونوقت من اینجا غریبه شدم ؟در حالیکه این منم که دارم با سر میرم تو دهن شیر.
با اخمی همراه با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:
_یه بار گفتم تو دیگه توی اون بازی نیستی...به هیچ وجه حق نداری سهیل رو ملاقات کنی..
پوزخندی زدم..کی به حرفش گوش داده بودم که این بار دومم باشه..ادامه داد:
_اطلاعات ساحل هم دقیقا مثل خودته...حتی اون کمتر از تو میدونه...
بهم نزدیک شد...صداش لحظه به لحظه آروم تر میشد...
_مگه یادت نمیاد من چه اطلاعات مهمی رو از خودم بهت دادم؟یادته گفتم فقط تو و یه نفر دیگه میدونین من کیم؟تو فرق داری هلیا...هیچوقت خودت رو با ساحل مقایسه نکن...
کشیدم کنار و با عصبانیت گفتم:
_مجبور بودی که بگی...میخواستی بهت اعتماد کنم..میخواستی اینطوری من رو وارد بازیت کنی..بدون هیچ مشکلی...همش بازی بود..
با خشونت مچ دستم رو گرفت و گفت:
_آره اون موقع بازی بود..ولی الان نه...ناراحت نیستم از اینکه تو همه چی رو میدونی...بفهم هلیا...یکم چشمات رو باز کن...ببین داری داغونم میکنی...ببین که تا چه حد جلوی تو کوتاه اومدم..لجبازی بسه دختر..
با عصبانیت چشمام رو بستم..و سرم رو چرخوندم..داد زد:
_منو نگاه کن...
صدای آرمان باعث شد سرم رو برگردونم:
_شهاب...بچه ها میخوان بگردن..چیکار میکنی؟
برگشتم با نفرت آرمان رو نگاه کردم..اون لحظه عصبانی بودم..نباید اینطوری بهش نگاه میکردم..ولی اینکار رو کردم...دیدم که ناباور بهم چشم دوخت...آروم وملتمسانه گفت:
_منو ببخش...هلیا...خواهش میکنم
romangram.com | @romangram_com