#هکر_قلب_پارت_11
_خونه ای؟
_آره چطور؟
_تا چهارشنبه شدیدا به کمکت احتیاج دارم.تحقیقم پاک شده.
..........................................
سرکلاس نشسته بودم.این درس رو اون پسره هم برداشته بود.سهیل رجبی.هنوز وارد کلاس نشده بود.اولین نفری بودم که اومده بودم توی کلاس.دو روز از اون اتفاق شوم میگذشت.شایان و شهلا خیلی بهم کمک کردند.تونستم یه تحقیق مزخرف رو آماده کنم.امروز سه شنبه بود و تا فردا باید مقاله رو به استاد میرسوندم.هیچ امیدی برای اینکه مقالم اول بشه نداشتم.سهیل جلوی در نگاهی به من انداخت و وارد شد.درست صندلی سمت راست من نشست.پشت سرش بچه های دیگه هم وارد شدن.توی این کلاس تنها بودم و هیچ کدوم از دوستای صمیمیم نبودن.
_مقاله تون در چه حاله؟
به سهیل نگاه کردم.لبخندی اجباری زدم و گفتم:
_خوبه.خواستم بیام سلام رسوند.
نیشخندی زد و گفت:سلام منو هم بهش برسونین.
نمیدونم چرا.ولی روی لبخند و چشاش میخکوب شدم.......نکنه!.....خودشه...مطمئن م کار خود موزمارشه.
با همون لبخند گفت:
_خانم طراوت حواستون کجاست؟
چشمامو ریز کردم و گفتم:تو....کار توا....میدونم کار خودته...
جزوه رو جلوش بازکرد.همون لحظه استاد هم اومد.بیخیال گفت:
_نمیدونم در مورد چی حرف میزنید.ولی امیدوارم بتونید طی این مدت کم تحقیق خوبی بسازید
دیگه مطمئن شدم کار خودشه....اصلا ازش بعید نبود.خشمگین نگاهش کردم و مشت محکمی روی میز کوبیدم که باعث شد همه با تعجب منو نگاه کنن.خنده ی مسخره ای کردم و رو به استاد گفتم:ببخشید استاد.
و با لحنی آروم خطاب به سهیل گفتم:مواظب باش من هم این بلا رو سرت نیارم.چون آروم نمیشینم.
پوزخندی زد:بچه ای واسه اینکارا.
_بهت توصیه میکنم دیگه هیچوقت از کامپیوترت به اینترنت وصل نشی.
..............
بعد از کلاس اومدم بیرون و به شهلا زنگ زدم.
_بله؟
_شهلا حدس میزنم کار کی باشه؟
romangram.com | @romangram_com