#گوتن_پارت_297

نفسش رو پر حرص فرستاد بیرون و چپ چپ نگام کرد.

- خیلی بی شعوری محمد.

خندید:

- داشتم شوخی می کردم بابا! مگه می شه بگم نه؟ اونم رو حرف تو. بعدشم من از خدامه چرا که نه! عروسیمون که نیومد؛ اگه تونستی راضیش کنی حتما می بریمش.

- چیزی هست که نیروان نتونه؟

محمد برای ثانیه ای لبخندش محو شد و قیافه اش گرفته شد. این روزها چقد همه ی جمله ها شبیه حرفای آرشان بودن...

بیشتر از همه چیز، خاطره هان که آدمو آتیش می زنن. وگرنه می گن خاک سرده... کم کم برای ادم عادت می شه.

اما با خاطره ها چی کار می شه کرد؟

خاطره هایی که دیگه نه تکرار می شن،

ونه حتی می شه شبیهشون رو دیگه توی زندگی دید.

زیر لب با صدای گرفته ای گفت:

- بر منکرش لعنت...


romangram.com | @romangram_com