#گوتن_پارت_296
زبونش رو آورد بیرون؛ هنوز تیکه های ریز خیار رو زبونش بود، چیشی کردم و سریع گفتم:
- لازم نکرده زبونتو گاز بگیری، ببرش تو اه اه اه!
محمد زیر زیرکی خندید. لبخند محوی زدم و زود جمعش کردم. جنبه نداشت با دیدن خنده هام در ثانیه پسر خاله می شد.
- حالا چی می خواستی بگی؟
- اممم..می گما...
سرشو کج کرده بود. ادا منو در میاورد انگار. با همون حالت لحن صدای من گفت:
- چی می گیا؟
با لبای بسته خندید. با لبای ورچیده نگاش کردم.
- عه لوس نشو دیگه.
- با! خب حرفتو بگو.
دست به سـ*ـینه نگاش کردم.
- می گم واسه پس فردا که می خوایم بریم ماه عسل نفس رو هم با خودمون ببریم !؟ خیلی تو خودشه!
romangram.com | @romangram_com