#گوتن_پارت_295

تلخ خیره شدم به سنگ قبر سفید. حتی لحظه آخر که می خواستن دفنش کنن نتونسته بودم ببینمش.

حالم بد بود... زیر سرم بودم. نیروان نذاشت برم سر خاکسپاری و ... هوف.

داشتم از زمین بلند می شدم که ماتم برد.

نفس روی پاهای کوچولوش خم شده بود و عکس آرشان رو با دستای تپل سرخ اش ناز می کرد؛ یهو خم شد عکسش رو بوسید.

سد اشکام که تا حالا سعی تو کنترل کردنشون داشتم حالا سیل شد. غده ی بغض تو گلوم باز درد گرفت. هر قدر پلک می زدم نمی شدببینم. هی چشمام پر می شدن. دیدم واضح نمی شد.

زانوهام لرزید؛ سریع خم شدم و گرفتمش تو بغلم و محکم به خودم فشردمش.

بوی بهشت می داد. بوی آرشان!

***

نیروان:

- محمد؟...آقا محمد با شماما!

- جان محمد! خب می بینی که خیار تو دهنمه! می خوای خفه بشم بمیرم؟

- هیع! دور از جون بی شعور زبونتو گاز بگیر.


romangram.com | @romangram_com