#گوتن_پارت_294

چقد این فسقلی یه سال و دو ماهه شیرین بود!

بعد از اینکه قلب آرشان رو به باباش اهدا کردن اسم این فسقلی رو گذاشتن نفس.

هر چقدرم سعی کردم منصرفشون کنم و گفتم که شما خودتون باید اسمی که دوست دارین بزارین گوش نکردن.

نمی دونم چرا اما اسم منو گذاشتن روش و همون روز من از ته دلم براش آرزو کردم که نشه یه نفس مثل من. بختش قشنگ تر از اسمش باشه!

اما این یه ساله چقد بهش عادت کرده بودم. انگار منم جزوی از خونوادشون حساب می کردن دیگه.

هر از گاهی من می رفتم پیششون و هر از گاهی اونا میومدن بهم سر می زدن.

من لحظه شماری می کردم واسه دیدن این فسقلی.

انگار آرشان از همه چی خبر داشت و ریز به ریز زندگیم رو می دونست. هر از گاهی که خیلی دلم می گرفت میومد تو خوابم... آرومم می کرد.

راست می گفت. ثانیه به ثانیه باهام زندگی می کرد و انقدر بهم نزدیک بود که نمی دیدمش.

حتی انگار می دونست اسم این فسقلی رو می خوان بزارن نفس. یه سال پیش یه حرفی بهم زده بود و حالا...

زیر لب فاتحه ای خوندم براش.

بغض دیگه شده بود همخونه ی گلوم. گاهی واقعا نفسمو بند می آورد. مجبور می شدم بعضی وقتا قرص بخورم. انگار بغض لعنتی یه غده کوچیک تو گلوم ساخته بود که هر از گاهی بگه بابا منم هستم...


romangram.com | @romangram_com