#گوتن_پارت_293

گلاب رو ریختم رو سنگ قبری که تازه عوضش کرده بودن .

رنگ سفید رو خیلی دوست داشت. بیشتر وقت ها سفید می پوشید. سفید خیلی بهش میومد، خیلی...

گل های رز رو پر پر کردم رو قبر. انگار با هر گلبرگش یه تیکه از خورده شیشه های قلبمو روی سنگ قبر می ذاشتم.

چشمام ظاهرا آروم بودن ولی تو دلم انگار یه هیاهوی بزرگ به پا بود. انگار یه طوفان با سرعت چندین کیلومتر به ساعت داشت همه چی وجودمو خراب می کرد و می رفت.

انگار یه آتیش بزرگ تو دلم ر‌وشن کرده بودن که هر لحظه با دیدن اسم آرشلن روی سنگ قبر آتیش تو دلم بیشتر شعله ور می شد. اما همین دیروز که بعد از یه سال اومده بود تو خوابم بهش قول دادم که دیگه گریه نکنم.

بخاطر اونم که شده... زندگی کنم! نه برای خودم. برای آرشان! یا لاقل به امید این فسقلی!

همین که دید دارم نگاش می کنم از روی پای مامانش بلند شد و خیز برداشت سمتم:

- داله داله!

تنها کلمه ای بود که می تونست بعد از مامان و بابا بگه که اونم به سختی می شد فهمید که چی می گـه.

لپ های کوچولوی صورتیش رو کشیدم. نمی دونم به کی توی فامیلشون رفته که انقد لپ هاش گل می ندازه و خوشگل ترش می کنه.

- جون دل داله؟ جی شده نفس خوشگلم؟

همین که اسمش رو صدا می کردم چشماش خندون می شد.


romangram.com | @romangram_com