#گوتن_پارت_288
حرفاش مُصرم می کرد که امضاش کنم.
انگشتم به سمت استامپ رفت و اثر انگشتم پایین برگه حک شد.
بدون تعلل برگه رو امضا کردم و تحویل پرستار دادم.
پرستار سن زیادی نداشت شاید سی و پنج شیش سالش بود:
- خدا خیرت بده دخترم. خدا برات برکت بیاره تو زندگیت.
تشکر آرومی کردم و از اونجا دور شدم.
رفتم سمت اتاقش؛ برای آخرین بار می خواستم ببینمش.
از بس که پرستارا از دستم شاکی بودن دیگه نذاشتن برم داخل. شایدم می ترسیدن پیشش بخوابم و دیگه پا نشم...
از پشت شیشه خیره شدم به صورت آروم و خوابیده اش.
یه لحظه انعکاس یه چیزی رو روی شیشه حس کردم. سرم رو یکم کشیدم عقب تر.
آرشان پشت شیشه درست رو به روم وایستاده بود. با لبخند نگاهم می کرد. نا خودآگاه دستم رفت سمت پنجره و کف دستم خنکای شیشه رو لمس کرد.
لب زد:
romangram.com | @romangram_com