#گوتن_پارت_287

- چه عجب بالاخره سر عقل اومدی.

فقط با بغض نگاش کردم. مدتی مکث کردم و بعد فکری که مثل خوره افتاده بود به جونم رو به زبون آوردم:

- اول بریم فرم رضایت نامه رو امضا کنم.

نیروان با شگفتی نگام می کرد:

- نفس خودتی؟

نه نیستم. خیلی وقته نیستم... یکی تو من خیلی اروم و بی صدا مرده... من فقط یه جسم خالیم.

- من ‌‌... نیروان معذرت می خوام که اذیتت کردم.

نگام به خط های بین سرامیک های مربع شکل کف زمین بود‌.

- نفس منو نگاه کن. روی تخت خوابت بـرده بود نیوفتادی زمین؟ سرت به جایی نخورده؟

- بعدا ازم سوال بپرس. وقت نداریم...

انقد صدام اروم بود که نمی دونم چطوری حرفامو میشنید. حتی شاید لب خونی می کرد.

فرم رو که از مسئول پذیرش گرفتم دستام می لرزید. خودکار هر از گاهی از دستام سر می خورد و می افتاد اما باز برش می داشتم.


romangram.com | @romangram_com