#گوتن_پارت_285
- پس... بذار نفس! بذار منم آروم بگیرم.
سرشو کج کرد. تموم حالتشو زیر نظر داشتم.
- خیلی خسته ام نفس خیلی! تو می ترسی با امضا کردنش منو از دست بدی ولی بدون اون خدای رحمان که به مهربونیش قسم می خورم با این کارت بیشتر اجازه می ده بیام پیشت.
لب پایینمو گاز گرفتم. دلم نمیخواست به اینده فکر کنم. به لحظه هایی که قراره از آوارم هم هیچی نمونه! میخواستم تو این دقیقه، این ثانیه، این لحظه اینجا پیشش حبس بشم. تا ابد! ولی اون می خواست بره.
" چرا تو تموم قصه حس رفتن داری؟"
- نفس !؟ بغض نکن دیگه آخه مگه چند دقیقه می تونم یه دل سیر نگات کنم؟ نمیای بغلم؟ مگه دوست نداشتی یه بار دیگه این جوری اسمت رو صدا کنم؟
یکم مکث کرد و بعد کش دار صدام زد:
- نفسم؟
لحن دل خور و مهربونش کافی بود تا تو آغوشش محو شم. گم شم و دور شم از دنیای واقعیم.
- نفس! چشماتو باز کن...نفس؟!
با حس سوختن گونه ی راستم از خواب پریدم. گیج و با چشمایی گرد شده خیره شدم به رو به روم.
نیروان با چشمای اشکی و سرخ داشت نگام می کرد. به محض این که چشمای بازم رو دید بغلم کرد:
romangram.com | @romangram_com