#گوتن_پارت_281

- نفس؟

سکوت...

چقد سفید به تنش میومد. زل زدن به چشماش مثل این می موند که تو یه روز به یه عالمه ابر سفید و یه نسیم خنک بری لب دریا و مرغابی ها و قو ها رو نگاه کنی...

صداش اومد نزدیک تر:

- بغض کردی نفس؟مگه نگفتم هیچ وقت بغض نکن! می دونی که بین اشکات جون می دم!

صدام آروم بود اما میون هق هق ریزم ضجه می زدم تا همین نیم جمله ی نصفه نیمه رو از دهنم بچپونم بیرون:

- ولی تو ‌واقعی نیستی!

- واقعی نیستم؟

دستش رو برد توی موهام؛ چند لحظه بعد از شونه هام گرفت و منو برگردوند سمت خودش.

با انگشت شستش گونه ام رو نوازش کرد. مثل دستگاهای برقی که یدفعه از برق بکشنشون مات شده بودم. مسخ بودم. تو یه خلسه...

- حالا چی ؟ بازم واقعی نیستم؟ نفس نگام نمی کنی! برم؟

یدفعه صد و هشتاد درجه چرخیدم‌. شایدم سیصد و شصت درجه! اگه می رفت؟


romangram.com | @romangram_com