#گوتن_پارت_279

گفتم برم نگاش کنم دلم سیر شه. اما فقط دلتنگ و دلتنگ تر می شدم.

بغض این چند روزه امونم رو بریده بود. یه وقتا انگار یه سیب گنده گیر می کنه تو گلوت. نه پایین میره نه میاد بالا. اما بازم نه خفت می کنه نه زنده نگهت می داره.

فقط حالتو بد می کنه... حالتو بد می کنه، و وای از حال بد...

هر ازگاهی می شکست اما گاهی انقد تو گلوم لونه می کرد که انگار بخشی از زندگیم شده. شاید هم یکی از اعضای بدنم!

انقد این چند وقت پرستارا هم منو شناخته بودن و اشکام رو دیده بودن که بهم اجازه می دادن دور از وقت ملاقات برم پیشش و نیم ساعت تا یه ساعتی کنارش بمونم.

دستم رو بین موهاش حرکت می دادم اما هیچ عکس العملی نشون نمی داد.

انگار راست می گفتن؛

اگه آرشان ... زبونم رو گاز گرفتم، بین انگشت شصت و اشاره امو محکم گاز می گرفتم، حرفم رو برمی گردوندم در حالی که می دونستم واقعیت داره.

دیگه بر نمی گشت پیشم... انگار دیگه واقعا از دستم خسته شده بود که نمی خواست بمونه.

سرم رو گذاشتم کنار سرش رو بالش و انقد بهش خیره موندم.

صدای خس خس نفساش توی لوله ی پلاستیکی وصل دهنش میومد و صدای دینگ دینگ دستگاه کنارم‌. خوابم برد.

بچه که بودم با لالایی های مامانم خوابم می برد. با گل پونه، گل ریحون، گل مامان، گل بابا... از کی همه ی گلا پژمرده شدن که دیگه باید لالایی آدم بشه صدای نفسای یکی و دینگ دینگ ممتد یه دستگاه لعنتی؟


romangram.com | @romangram_com