#گوتن_پارت_278
سرش رو انداخت پایین. نشست روی زمین کنار مبل و زانوشو بغـ*ـل کرد.
- تو...تو توی این پرونده مظلوم ترین شخصیت بودی برای همین آرشان انقد خودشو می زد به در و دیوار و آب و آتیش فقط به خاطر تو!
به تنهاییت قسم!
پس بالاخره فهمیده بود. فهمیده بود تنهایی نفس چه شکلیه... هر چند نصفه و نیمه.
بی رمق سر تکون دادم و خیره شدم به دیوار رو به روم.
عکس بزرگ آرشان روی دیوار بدجوری خودنمایی می کرد.
همون گیتار سفیده که می خواستم سر شرط بندی سر فیلم ترسناک ازش بگیرم دستش بود و یه کلاه سفید سرش بود. جلیغه ی مشکی تنش با سفیدی پیراهنش تضاد داشت و به خوبی عضله های ورزیده اش رو به نمایش می ذاشت.
اما چیزی که هر بار چشمام رو اشکی می کرد و آتیشم می زد لبخند از ته دل و دندون نماش بود.
چشمای آبی سورمه ایش می خندیدن.
رفتم سمت عکس و نوازشش کردم ...
ساعت نه و نیم شب بود که رفتم بیمارستان. می خواستم یه دل سیر نگاش کنم و بعد تصمیمم رو بگیرم.
چشمام خیره ی صورتش بود که انگار سفید تر و زیبا تر به نظر می رسید...
romangram.com | @romangram_com