#گوتن_پارت_276

داد کشیدم:

- نیروان!

صدام یکم اومد پایین تر

- تمومش کن ! من نمی ذارم آرشان رو تیکه تیکه کنن!

- تیکه تیکه چیه؟ نفس تو فقط داری بهونه می گیری! تو می دونی که دیگه آرشان بر نمی گرده! می دونی که مرگ مغزی یعنی تموم شد... فرقی با یه مرده نداره!

- ولی داره نفس می کشه!

سرشو کلافه تو هوا تکون داد.

- نفس خانوم! ما فقط تا شیش روز نهایت هفت روز دیگه می تونیم اعضاش رو اهدا کنیم! این دوره طلاییه. بعدش دیگه آرشان واقعا...

- بس کن نمی خوام بشنوم.

- بس نمی کنم ! تو فقط داری از حقیقتی که هست فرار می کنی. تو فقط نمی خوای باور کنی واقعیت چیز دیگه ایه! نمی خوای بفمی آرشان مرد. تموم شد. دیگه دیر شده واسه حسرت خوردن؛ دیگه دیر شده واسه گریه کردن بغض کردن ناله کردن! تویی که الان داری ناز می کنی خود تو مسبب اونی که الان افتاده رو تخت می فهمی!؟ الان چی شده ؟ یهو ورق برگشت ؟ تویی که چشم دیدنش رو نداشتی الان واست مهم شد یهو؟ یهو عاشقش شدی؟ هان؟ جواب منو بده!

شونه هامو گرفته بود و تکونم می داد. ظاهرم با یه جنازه فرقی نداشت اما از درون انگار یه وزنه چند کیلویی چفت قفسه سـ*ـینه ام، روی قلبم گذاشته بودن... یه جایی همون حوالی به شدت تیر می کشید. اما نیروان با خشم ادامه می داد:

- تو این وسط هیچ کاره ای اون امضا فقط یه خط خطیه لعنتیه واسه یه زندگی دیگه! تو بابا داشتی لاقل چند سال با پدرت زندگی کردی! تو داری حق زندگی با پدرش رو از اون نوزاد می گیری. اگه می فهمیدی می تونی بازم پدرت رو داشته باشی چی؟ بازم وایمیستادی با غرور و بی رحمی نگاه می کردی هان؟ توکه اینا رو نمی فهمی ! تو که جای من نبودی بفهمی درد یعنی چی. خونواده نداشتن یعنی چی ! خیلی نامردی نفس خیلی!


romangram.com | @romangram_com