#گوتن_پارت_275
دم دست ترین دمپاییا یعنی همون دمپایی خرگوشیام رو پوشید و اومد تو آشپزخونه. جارو خاک انداز رو پیدا کرد و خورده شیشه ها رو جمع کرد:
- خب الان آروم بلند شو! دست منو بگیر شاید هنوز رو زمین خورده شیشه باشه.
دستش رو گرفتم و بلند شدم.
- معذرت می خوام نفس تند رفتم. یه کاری می کنی آدم رو مجبور می کنی که... لا اله الا ا... ! برو بشین رو کاناپه من این چند تیکه خورده شیشه رو جمع کنم با جارو. تو که کلا انگار نه انگار خونه رو کردی بازار شام! اباسا هر کدوم یه طرف... ظرفای پیتزا یه طرف... کوسن های مبل یه طرف! چه خبره جنگه مگه نفس؟
خودش همین طوری زیر لب برای خودش نق می زد و شیشه های جمع کرده رو می ریخت تو سطل زباله.
خیلی وقت بود که جنگ بود، بین من و زندگی، من و خودم، من و من... ته ته ته همه بازیا بازنده من بودم. من! مثل بچگیام، مثل همون وقتا که هنوز ندوییده گرگ می شدم. و من متنفر بودم ازینکه گرگ باشم...
به زور سعی می کرد بین کارتون های پیتزا جاشون بده بس که سطل پر شده بود.
- نفسبه دقیقه خواهش می کنم گوش کن فقط. می خوام راجب اون فرم رضایت نامه باهات حرف بزنم!
- خودت می دونی که من دیگه حرفی ندارم.
این روزا نه صدام شبیه صدای نفس بود نه قیافه ام! ارشان نفسو باخودش بـرده بود. یه قلندر در بدرو کاشته بود اینجا و...
- حرفام رو زدم! تموم شد رفت والسلام!
- اما تو داری حرف زور می زنی! نفس اون خانوم یه بچه داره می فهمی اینو؟ اون بچه باباش رو می خواد. چطوری می تونی انقدر بی رحم باشی؟
romangram.com | @romangram_com