#گوتن_پارت_273

بی حوصله مردمک چشمامو چرخوندم.

- اما من کاری ندارم باهات!

- جلوی درم ! درو باز کن.

هوفی کشیدم. تماس رو قطع کردم و کشون کشون رفتم سمت آیفون و دکمه ی شبیه کلید رو زدم.

از در نیومده داخل صداش رو گرفت روی سرش:

- هیچ معلوم هست داری چی کار می کنی؟ معلومه چته؟ چه مرگته نفس؟

مرگم بود. دقیقا مرگم بود و هیچکی نمی فهمید...

بی حوصله سر تکون دادم ‌‌و با لحنی سرد جوابش رو دادم:

- مشکل اینه مرگ هم از من فراریه. فقط نمی دونم تو یکی چرا انقدر گیر شدی هنوز دست از سرم بر نمی داری!

یاد روزی افتادم که اون دکتر با اون وضع گفت: مرگ مغزی.

من تا نیمه های شب تو اتوبانا درست وسط اتوبان پرسه می زدم و بعد که اون صدای بوق ممتد ماشین اومد ...

نمی دونم چطوری شاید محمد تعقیبم کرده بود و اومده بود دنبالم، اما هر طوری بود به زور از یقه ی مانتوم گرفت و منو از جلوی ماشین دور کرد.


romangram.com | @romangram_com