#گوتن_پارت_272
شاید یه ماهی از روزی که با آرشان روی اُپن نشسته بودیم غذا می خوردیم می گذشت ولی انگار الان مقابلم داشت این خاطره تکرار می شد.
انقد واقعی بود که یه لحظه حس کردم همه چیز دروغه و این آرشانی که رو اُپن نشسته و با نگاه پر از شیطنت بشقاب روغنی ماکارونی اش رو از زیر دستم می کشه واقعیه؛ دستم رو بردم سمتش و بلافاصله تصویر خیالیش محو شد. مثل پر کشیدن یه قاصدک توی هوا... به همین ارومی...
کاش لاقل یه بار دیگه همین طوری نگام می کردی آرشان فقط یه بار!
- الو!
داد می کشید پشت تلفن.
فین فینی کردم و گوشی رو چسبوندم به گوشم. دو سه تا سرفه کردم تا صدام بیاد سر جاش. با صدایی که از ته چاه در میومد جواب دادم:
- بله ؟
- کجایی نفس یه ساعته دارم صدات می کنم! یه ساعت طول می کشه تلفنو برداری یه ساعتم طول می کشه جواب بدی؟
بی حوصله با همون صدای نخراشیده ام گفتم:
- کاری نداری فقط می خواستی اینا رو بگی؟ قطع کنم؟
یکم مکث کرد. بعد مصمم گفت:
- نه ! کارت دارم باید ببینمت.
romangram.com | @romangram_com