#گوتن_پارت_258

سورمه ای شب نگاش!

دروغ بود مگه نه؟ داشت نفس می کشید! دروغ می گفتن!

ضرباتم شدید تر شده بودن و جسم خودم رو هدف گرفته بودم ‌.

زورم به هیچ کس نمی رسید باید سر خودم خالی می کردم!

چشمام می سوخت؛ رگ روی پیشونیم گرفته بود و بدجور زوق زوق می کرد.

اشکام پهنای صورتم رو می شستن؛ مثل یه بارون که بی وقفه بباره... به شدت و تندی یه تگرگ که همه چیو با خودش داغون می کنه...

نفهمیدم چی شد که وسط حیاط بیمارستان بودم.

شاید پرستارا، شاید حراست؛ شایدم نیروان منو آورده بود.

مگه مهم بود؟

اصلا مگه فرقیم می کرد؟

سست از رو زمین بلند شدم. قدمام بی اراده می رفتن جلو و یکی پس از اون یکی روی زمین فرود می اومدن.

نمی فهمیدم کجا می رم. پاهام هر کاری دلشون می خواست می کردن. هرجایی دلشون می خواست می رفتن.


romangram.com | @romangram_com