#گوتن_پارت_253

سه چهار ساعتی گذشته بود.

هیچ خبری نشده بود و هنوز منتظر وایستاده بودیم بیرون.

حالا معنی کلمه ی انتظار رو میفهمم. یه زمانی فقط انتظار رو توی رمانا می خوندم و فقط توی آهنگ هایی که گوش می دادم می شنیدم. اما الان با تک تک سلول های بدنم حسش می کردم.

انتظار ... لعنت به این کلمه! حتی اسمش هم طولانیه!

طرفای پنج شیش عصر بود. یهو در باز شد و یه پرستار با عجله اومد بیرون و تند از کنارمون رد شد. از بین در نمیه باز دکتر و چند تا پرستار رو دیدم که به تقلا افتاده بودن و صداهای مظطرب و ترسیده اشون منو به ‌وحشت انداخت.

قلبم داشت میومد بیرون؛ از استرس حالت تهوع گرفته بودم.

دوییدم سمت سرویس بهداشتی کنار سالن.

چند بار پشت سر هم عق زدم و در نهایت همون یه ذره کیک زهرماری که صبح خورده بودم رو توی دستشویی بالا آوردم.

نیروان قران رو گذاشته بود رو صندلی و تا دستشویی دنبالم اومده بود.

تا الان سعی می کرد آروم باشه و خودش رو کنترل کنه تا حال خراب من بدتر نشه اما حالا اونم به هق هق افتاده بود.

با صدای لرزونی با بغض گفت:

- ن‍...ف‍ ...س! ب‍ ...ب‍... ی‍نم‍...ت!


romangram.com | @romangram_com