#گوتن_پارت_252
محمد جاهای خالی رو پر کرد و داد دستم.
برگه رو امضا کردم و تحویل پرستار بخش دادم.
بلافاصله دکتر و چند تا پرستار با وسیله های مخصوصشون رفتن اتاق آرشان.
کنجکاو پشت پنجره وایستادم که پرده رو کشیدن.
سست نشستم روی زمین! خدا نگیرش خواهش می کنم...
خدایـا غلط کردم اصلا دیگه اذیتش نمی کنم!
خدا ترو خدا! می دونی انقد تنهام که هیچ عزیزی ندارم که بهش قسمت بدم! پس خدایا تو رو به خودت قسم که تنها کسمی!
برش گردون! خدا نفست خیلی تنهاست...خدا ازم نگیریشا! خدایا ببین منو!
محمد دلواپس از این سمت سالن به طرف دیگه رژه می رفت و باز بر می گشت.
فقط صدای قدمای سست محمد بود که سکوت رو می شکست. انقد سست و بی رمق راه می رفت که هر لحظه انگار ممکن بود مثل یه گلدون شکسته روی زمین وا بره و پخش زمین شه.
من فقط خیره شده بودم به در و بی صدا اشکام جاری بود.
اما نیروان قرآن به دست زیر لب تند تند چند آیه و سوره می خوند و هر از گاهی دستاش رو به حالت دعا می برد بالا. رد اشک مثل یه رود کوچیک جاری از گونه اش مشخص بود و قطع هم نمی شد.
romangram.com | @romangram_com