#گوتن_پارت_251
همین که رسیدم دم در بیمارستان نیروان رو مظطرب دیدم.
- نفس کجا بودی؟ هر چی زنگ می زدم جواب نمی دادی!
با ترس و دلهره گفتم:
- چ...چ...چی شده؟
- می خوان آرشان رو عمل کنن. حالش بد شده باید رضایت بدی! در حال حاضر نزدیک ترین اقوامش تویی. بدو بریم فرم رو پر کن امضا کن وقت نداریم!
قلبم فرو ریخت. طوری که یه لحظه واقعا باورم شد قلبم افتاده رو زمین و زمین رو نگاه کردم.
تاپ تاپ قلبم انقد زیاد بود که هر کسی منو می دید از حال درونم خبر دار می شد.
هیچ وقت توی عمرم انقد تند ندوییده بودم... جلوی پذیرش که رسیدیم با عجله فرم رو گرفتم و تند تند پرش کردم در حالی که ... من حتی چیز زیادی از آرشان نمی دونستم!
تاریخ تولد و شماره شناسنامه اش بهم پوزخند می زدن! من نمی دونستم اینا رو! آخ خدایا!
بغض کردم.
گلوم تیر کشید.
نیروان چشمای پر از اشکم رو که دید برگه رو از زیر دستم کشید، تازه متوجه محمد شدم که یه گوشه وایستاده بود و با چشمای سرخش نگاهم می کرد.
romangram.com | @romangram_com