#گوتن_پارت_250
عاشق آش رشته بود. بود؟ منم از این فعل گذشته استفاده کرده بودم؟ مثل اون نکبتایی که همش می گن بود و رفت و ...
لعنت به هر چی فعل گذشته اس!
مانتو شلوارم رو پوشیدم؛ نیم نگاهی به آش انداختم و آماده از خونه زدم بیرون.
دوباره یه تاکسی گرفتم و رفتم بیمارستان ...
یکی دو هفته به همین منوال طی می شد و می گذشت.
شب تا صبح بیمارستان بودم و صبح ها چند دقیقه بر می گشتم و خونه رو مرتب می کردم؛ لباسام رو عوض می کردم. براش غذا درست می کردم.
در حالی که هر روز هیچ اتفاقی نمی افتاد و در نهایت غذا ها رو می بردم بیمارستان و نیروان و محمد می خوردن و چند قاشقم به زور به من می دادن.
هیچ وقت نمی ذاشت تنها برم؛ خودش راننده اش رو می فرستاد یا نیروان رو مجبور می کرد باهام بیاد...
چرا حتی دلتنگ زور گوییاش شدم؟
چی کار کردی با دل من که آروم اومدی و حتی نفهمیدم چم شده!
پس اون خواب عجیب؛ اون درخت تنومند... اون رگبار تگرگ! کاش زودتر متوجه معنی اش می شدم و بیشتر مراقبت بودم!
کاش انقد باهات لجبازی نمی کردم!
romangram.com | @romangram_com