#گوتن_پارت_249

یکم که به سر و وضعم نگاه کردم دیدم خیلی هپلی شدم. انگار مجبور بودم یه سر برگردم لباسام رو عوض کنم دوش بگیرم بیام ولی نمی تونستم تنهاش بزارم.

مگه تا حالا تنهام گذاشته بود که تنهاش می ذاشتم؟

آدم هیچ وقت اگه واقعا تنها باشه تنهاییشو حس نمی کنه اما وقتی یکی باشه که هوات رو داشته باشه و یهو نداشته باشیش می فهمی تنهاترینی!

یه لحظه تو دلم گفتم اگه چشماش رو باز کرد منو این شکلی دید چی؟

از جام بلند شدم؛ یه تاکسی گرفتم و برگشتم سمت عمارت ...

جایی که به زور واردش شدم و حالا! یه جای خالی بزرگ به چشم میاد.

یه جای خالی که چندان هم خالی نیست اما...!

رفتم سمت اتاق خودم. یه دوش چند دقیقه ای گرفتم و لباسام رو عوض کردم.

یه لحظه رفتم تو فکر؛ خب اگه بهوش اومد غذای بیرون رو که نمی تونه بخوره!

کتاب آشپزی رو باز کردم. طبق دستورات نوشته شده توی کتاب مواد اولیه رو آماده کردم و دست به کار شدم؛ توی دلم مطمئن بودم که به هوش میاد. لاقل بیشتر وقتا که این طور بوده. من می دونم آرشان منو تنها نمی ذاره!

این حرف ر‌و گفتم در حالی که هیچ امیدی بهش نداشتم.

اشکام رو پاک کردم و زیر آش رو کم کردم.


romangram.com | @romangram_com