#گوتن_پارت_248

انقد حال نزار ام رو دیده بودن که دیگه مثل اولا بهم گیر نمی دادن و از رو صندلی بلندم نمی کردن.

مثل ادمای افسرده بی حرکت نشسته بودم و خیره شده بودم به یه نقطه نامعلوم.

انقد تو همون حالت موندم که دکتر بخش و سه تا پرستار پشت سرش سر و کله اشون پیدا شد.

- خانوم کی به شما اجازه داده اینجا باشین؟

- ببخشید نمی دونستم برای دیدن شوهرم باید از شما اجازه می گرفتم.

یکی از اون پرستارا رو به دکتر یه چیزایی با صدای آروم گفت که من هیچ کدوم از حرفاش رو نشنیدم.

دکتر سری به نشونه تاسف سمتم تکون داد و از مقابلم رد شد رفت توی اتاق.

از شیشه می تونستم ببینمشون؛ داشت آرشان رو معاینه می کرد و پرستارای اطرافش یه چیزایی رو تند تند یاد داشت می کردن.

چند دقیقه بعد اومدن بیرون. دکتر انگار برای گفتن یا نگفتن یه چیز مردد بود. در نهایت مقابلم وایستاد:

- اصلا حالش خوب نیست. اینجام مکان مناسبی برای موندن نیست. پیشنهاد می کنم اینجا نمونین و ساعت ملاقات بیاین. بودن شما دردی رو دوا نمی کنه.

اما بودن آرشان بد جور دوا می کرد. بدجور! پیشنهادت بخوره تو سرت دکتر خرفت! تو دلم هرچی دق و دلی داشتم با بد و بیراه نثار دکتر کردم.

از جام تکون نخوردم.


romangram.com | @romangram_com