#گوتن_پارت_247

یکی از همکاراش یه دسته گل گذاشت رو میز کنار همون مدال و لوح و درجه ی ستاره شکل.

چرا صبر نکردن تا بهوش بیاد بعد وقتی که حالش کاملا خوب بود ازش تشکر کنن؟ چرا صبر نکردن بهوش بیاد ؟ این رفتاراشون... این بغض هاشون این نگاها و پلکای خیسشون...یعنی چی؟

مثل جنازه ها همشونو نگاه می کردم‌. چشمای سرخم ناباور خیره شون بود‌.

اینجا یه خبرایی بود؛ خبرایی که همه می دونستن و فقط من بودم که گنگ نگاهشون می کردم.

انقدر غرق چشمای کبود و بسته اش شدم که نفهمیدم کی از اتاق رفتن بیرون.

با صدای پرستار به خودم اومدم؛ رسما منو داشت مینداخت بیرون.

آرشان قبلا دیدنت مجوز نمی خواست، اجازه نمی خواست؛ کافی بود چشم بچرخونم تا ببینمت! همیشه بودی، و همه جا! انقد بودی که هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم که فکر کنم تو نباشی!

خم شدم آروم روی چشماش رو بـ..وسـ..ـه ای نشوندم و سریع از اتاق اومدم بیرون. انقد سریع که انگار می دید که چیکار کردم و از خجالت مثل دخترای هیجده ساله...

من پر از حرف بودم؛

حرف هایی که فقط دلم می خواست به اون پسربچه تخس و مغرور و یه دنده بزنم!

اما پر از بغض هم بودم، گره های محکم بغضم اجازه حرف زدن بهم نمی دادن.

گان رو از تنم در آوردم و باز نشستم رو همون صندلی های مقابل شیشه.


romangram.com | @romangram_com