#گوتن_پارت_246
صداش برام کم رنگ شد؛ خیره شدم یه پلکای بی حرکت بسته اش. یعنی الان اگه چشماش باز بود بازم برق خوشحالی تو چشماش موج می زد؟ از همون رگه های خوشحالی نادر و کمیاب که هر از گاهی توی چشماش می دیدم؟
بازم می تونستم اون چاله های فضایی جادویی رو ببینم و با کنجکاوی انگشتامو فرو کنم ببینم کی به دندوناش می رسه و می گـه آخ؟!
سرهنگ یه آیه از قرآن قرائت کرد و بعد از روی لوح زرشکی رنگ مشغول خوندن شد .
من از کلمات قلمبه سلمبه اشون سر در نمیاوردم. شاید اگه آرشان به هوش
بود بعدا یواشکی ازش می پرسیدم که معنی این کلمه های قلمبه سلمبه چیه. شایدم همونجا زیر لبی ازش می پرسیدم. اما الان که چشماش بسته بود.
بعد از تموم شدن رو خونی اش از روی لوح. لوح رو با یه درجه ی ستاره ای شکل گذاشت روی میز کوچیک کنار تخت؛ تنها میزی که روش دستگاه و سیم و لوله نبود.
سرهنگ رفت سمت آرشان. روی صورتش خم شد و پیشونیش رو بوسید.
همکاراش براش آروم دست زدن.
اشک بود که توی چشمای همه پرسه می زد.
یه درجه ی بالاتر بهش داده بودن در نهایت احترام و ادب.
سرهنگ با نوک انگشتاش گوشه ی چشماش رو گرفت و بعد از چند ثانیه مکث کردن گفت:
- این اولین مراسم تقدیر و تشکر و اهدای درجه است که این طوری برگزار می شه. مبارکت باشه پسرم!
romangram.com | @romangram_com