#گوتن_پارت_245

تا من رو دیدن همه ی همکاراش با احترام بهم سلام دادن و یه گوشه وایستادن.

تنها سرهنگ بود که کنار آرشان پیش تختی که روش بود وایستاده بود.

پاهای لرزونم رو تکونی دادم و رفتم جلوتر.

به دستاش سرم و چند تا لوله ی دیگه وصل بود. من زیاد گذرم به بیمارستان نمی افتاد چه برسه به اینکه از اسم این دم و دستگاه سر در بیارم اما حالا‌‌...

ما آدما همیشه فکر می کنیم درد مال بقیه اس! اما حتی فکرشم نمی کنیم که همون درد یه روز بیاد سراغ خودمون!

مردد بودم. اما نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. قلبم می خواست بیاد بیرون. دستای یخ کرده ام رو گذاشتم رو دست سالمش و گرفتمش بین دستام.

هیچ عکس العملی نشون نداد. دلم واسه ی اون نگاه خاصش که وقتی غافلگیرش می کردم و نگام می کرد تنگ شده بود.

انتظار داشتم لاقل یه تکون کوچیک بخوره. یه تکون بخوره مثل این رمانا! پسره می ره تو کما. دختره میاد چند بار پسره رو صدا می کنه و در نهایت پسره بهوش میاد .

پس چرا من از دیروز هر چی صداش می کنم، هر چی نگاش می کنم هیچ عکس العملی نشون نمی ده؟

چرا انقد دستاش یخ کردن؟

سکوت مهیب توی اتاق با صدای کلفت و جدی سرهنگ شکست. حس می کردم صداش یکم از اون روز بازجویی صمیمی تر به نظر می رسه.

- همون طور که می دونید همکاران، این مأموریت به پایان رسید و این پرونده با موفقیت و فداکاری های بسیاری از عزیزان و همکارانی مثل این همکار گرامی، سرگرد آرشان فرهان به پایان رسید. و ما اینجا دور هم جمع شدیم که پاسی از زحمات این بزرگوار رو قدر بدونیم و از زحمات و تلاش ها و فداکاری های این بزرگ مرد نهایت سپاس گزاری را دارا باشیم...


romangram.com | @romangram_com