#گوتن_پارت_242

- نفس...نفس جان! نفس عزیزم؟

پلکام رو باز کردم. اولین چیزی که جلوی چشمام ظاهر شد صورت نگران نیروان بود.

اما چرا یه لحظه حس کردم آرشان صدام می کنه؟

کنجکاو و ترسیده نگاش کردم.

- چیزی نیست عزیزم نترس! دیدم رو صندلی خوابت بـرده خیلی بد خوابیده بودی گردنت درد می گرفت! پاشو. پاشو دیگه بسه برو خونه. همکارای آرشان هم دارن میان ما هستیم پیشش، برو تو خسته شدی .

از رو صندلی بلند شدم و رفتم سمت پنجره. کف دستم رو گذاشتم روی شیشه. هنوز پلکاش بسته بود.

عددای روی دستگاه هر از گاهی یکی کم و زیاد می شدن اما هنوزم همونا بودن. هیچ تغییری نکرده بود.

غمگین خیره شدم به پلکای بسته اش.

انتظار...چقدر طاقت فرسا و سخت بود! جونم داشت به لبم می رسید توی هر لحظه ای که می گذشت.

تازه داشتم می فهمیدم شصت تا ثانیه باید رو هم جمع شه تا بشه دقیقه، شصت تا دیگه ازین شصت تا باید بهم بچسبه تا بشه ساعت، بیست و چهار تا ساعت باید بهم بچسبه تا بشه روز... و روزم چقد سخت شب می شد و شبا چقد سخت تر روز می شدن!

- نفس لاقل بیا بریم یه چیزی بخور بعد بیا. از دیروز که درست و حسابی هیچی نخوردی فقط هم که زیر سرم بودی!

یه دفعه مهربون شده بود؟ یا حس ترحم بود که باعث می شد باهام این طوری رفتار کنه؟


romangram.com | @romangram_com