#گوتن_پارت_241
یه مفاتیح کوچیک برداشتم و برگشتم طبقه ی دوم.
نشستم رو صندلی های انتظار. مفاتیح رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. کلمات جادویی قران آرامش رو تو روحم تزریق می کردن:
- یس، والقرآن الحکیم، انک لمن المرسلین، علی صراط المستقیم، تنزیل العزیز الرحیم، لتنذر قوما ما انذر اباءهم فهم لایبصرون...
چند تا سوره و دعا و زیارت رو پشت سر هم خوندم؛ دیگه زمان برام مهم نبود، فقط می خواستم از ته دلم دعا کنم، از ته دلم ازش بخوام برش گردونه...
نیروان راست می گفت.
من لیاقتش رو نداشتم...
من لیاقت این مرد رو نداشتم!
انقد توی سوره ها و کلمات غرق شده بودم که صبح شد.
شب تا صبح بیدار بودم و هیچی رو حس نکرده بودم.
هیچی در حال حاضر جز آرشان برام مهم نبود .
زمزمه کردم:
- خدایا؛ من جز آرشان دیگه هیچ کس رو ندارم. این عزیزم رو دیگه ازم نگیر... دیگه هیچ کس برام نمونده. تو تنهایی اما من نمی تونم مثل تو باشم، تاب نمیارم، تنها بودنو بلد نیستم... نذار تنها تر از این بشم نذار خدا!
romangram.com | @romangram_com