#گوتن_پارت_240

کامم تلخ شده بود؛ زندگیم تلخ تر.

قلبم تیر می کشید.

نشستم روی صندلی های سبز رنگ مقابل پنجره ی بزرگ.

صدای دینگ دینگ دستگاه توی بخش روی اعصابم رژه می رفت اما هر بار نشون می داد که هنوز آرشانم نفس می کشه.

سرم رو تکیه دادم به کاشی سرد پشت سرم، چشمام رو روی هم گذاشتم. تنم هنوز از ضربات شلاق می سوخت اما درد قلبم بیشتر بود.

هر کاری می کردم دلم آروم نمی گرفت. تو ذهنم که خاطرات رو مرور می کردم بیشتر و بیشتر دلتنگ آرشان می شدم.

چشمات رو چرا باز نمی کنی آرشی؟

تاب نیاوردم؛ یه حسی بهم می گفت برم نمازخونه، وضو گرفتم و رفتم نمازخونه طبقه اول؛ چادر انداختم سرم، رفتم سجده ، بالاخره خودم رو رها کردم. صدای گریه های بلندم کل نمازخونه رو پر کرده بود.

هق هقم دل هر کس غریبه و آشنایی رو می لرزوند.

انقد گریه کردم تا یکم خالی شدم.

ذکر لبم فقط خدا خدا بود؛ خدایا آرشانم...

سر از مهر برداشتم. چادر رو از سرم برداشتم، تا کردم و گذاشتمش سرجاش.


romangram.com | @romangram_com