#گوتن_پارت_239
این همه خوبی رو نمی بینی. این همه غم تو چشماش رو نمی بینی. این همه بغض رو نمی بینی! تو فقط یه چیز که اونم برداشت درستی ازش نداشتی رو دیدی و بزرگش کردی!
خیلیا واسه ی این پرونده قربانی شدن ولی لحظه به لحظه آرشان مراقبت بود و نمی ذاشت که کوچکترین اتفاقی برات بیوفته!
چرا اینا رو نمی دیدی نفس؟
بغضش شیکسته بود و با صدای نسبتا بلندی هق می زد.
چشمام مدام پر و خالی می شد. من...حتی بهش فرصت توضیح رو نداده بودم! حتی نذاشتم بهم بگه که...
لعنت بهت نفس! اگه وایمیستادی و فقط چند دقیقه به حرفاش گوش می دادی الان روی تخت با این سر و وضع نیوفتاده بود!
نیروان چند دقیقه ای از پشت شیشه نگاهش کرد و بعد رفت.
بدون هیچ حرفی!
حرفاش در عین واقعیت درد داشتن.
جمله هاش انگار قصد داشتن همه شون با هم جمع شن و یه جا هجوم بیارن توی سرم و محاکمه ام کنن که هر لحظه یکی از حرفاش یادم می اومد:
- نفس من اون هیولایی نیستم که از من تو ذهنت ساختی!
نیستی آرشان از اولم نبودی! اشکام رود درست کرده بودن رو گونه ام.
romangram.com | @romangram_com