#گوتن_پارت_238

- متأسفم؛ هر چند تو که ازش متنفری! مگه برات فرقیم می کنه؟

فقط نگاهش کردم. بی رحم شده بود؟ نه ؟ بی رحم تر از خودم!

- این پرونده زیر دستاش بود. بیشتر کارای اداریش رو انجام می داد تا اینکه سرهنگ بهش پیشنهاد داد وارد عملیات بشه. یه جلسه ی بزرگ و مهم داشتیم، روی این پرونده داشتیم بحث می کردیم؛ هم ما هم مأمورین امنیت ملی با هم حضور داشتیم. سرهنگ روی پرده پروژکتور با عکس داشت کسایی که توی این پرونده بودن رو نشون می داد و در موردشون توضیحاتی می داد.

آرشان کسل لم داده بود رو صندلی و هر از گاهی نگاهی به پرده می انداخت تا اینکه سرهنگ اسم پدر تو و بعد خود تو رو آورد. یه جوری صاف نشست سرجاش و با دقت گوش می داد که صدای قیژ قیژ صندلی بلند شده بود. این رو حتی سرهنگ هم فهمیده بود و تعجب کرده بود از این تغییر یهوییش. سرهنگ کم کم عکسا رو عوض کرد و عکسای دیگه اومدن روی پرده اما آرشان دیگه گوش نمی داد و فقط خیره شده بود به یه نقطه نامعلوم. الان می فهمم که به کی فکر می کرد. چشمای معصومت توی اون عکس توجه خیلیا رو جلب کرده بود حتی من رو.

یادته بهت گفتم اون وصیت نامه یه بهونه بود؟ الان واضح تر بهت می گم. آرشان اون وصیت نامه ی جمع شده رو بعد از سالها باز کرد و پاش رو کشید وسط می دونی چرا؟ چون امیر ارسلان فرهان انقدر قدرت داشت و بی رحم بود که هر چیزی که می خواست رو بدست می آورد به بدترین روش.

چهره ام با انزجار جمع شد. صورت امیر ارسلان جلوی جفت چشمام بود. طوری که انگار با همون پوزخند غروربارش داره نگام می کنه.

- همیشه پدر بزرگ آرشان رو بخاطر وصیت نامه اش فحش می دادی مطمئنم. اما این رو نمی دونستی امیر ارسلان فرهان انقدر پول و زمین و سرمایه داره که اون وصیت هیچه. هر چند سه روز بعد از فوت پدرش با رشوه وکیل و خرید و وصیت نامه رو عوض کرد.

اما آرشان به خاطر... نفس حتی فکرشم می کنم قلبم تیر می کشه. آرشان فقط بخاطر محافظت از تو قبول کرد و این وصیت نامه ی تموم شده رو کشید وسط. می دونی چند شبانه روز غرق فکر بود که چجوری باباش رو راضی کنه؟

اول به صورت داوطلب اومد تو دانشگاهتون تا مراقبت باشه و رفتارتو چک کنه و زیر نظر بگیره. اون موقع هیچ حسی بهت نداشت. حتی چند روز اول که بعد از دانشگاه بر می گشت اداره قیافه اش عصبانی ‌و گرفته بود. واضح بگم ازت خوشش نمیومد. ممی دونم با دلش چی کار کردی نفس؛ نمی دونم چه به روز دلش آوردی اما بدون نتیجه اش شده اونی که بخاطر تو افتاده روی تخت! لیاقت اش رو نداشتی نفس!نداشتی!

این پسری که ازش متنفر بودی همه چیز رو دور زد؛ همه چی رو گذاشت زیر پاش حتی قانونای خودش و خودش رو. اونم به خاطر تو!

می دونی به خاطرت نزدیک بود بره زیر کامیون؟ اون روز که بیهوشت کردن و بردنت و تو حتی نپرسیدی چی شد چرا این جوری شد اصلا من چجوری اینجام آرشان بود که واسه متوقف کردن اون کامیون که داشت تورو می برد نزدیک بود بره زیر کامیون!

خیلی نامردی نفس. خیلی. اون وقت به همین راحتی یه چیزی که فقط با چشمات دیدی رو قبول می کنی و دیگه هیچ چی رو نمی بینی!


romangram.com | @romangram_com