#گوتن_پارت_236
ببین! ببین آرشان دارم نگات می کنم! ببین، ببین وایستادم! ببین دارم بغضمو قورت می دم! پاشو دیگه! جون نفس پاشو!
یه صحنه روی پرده ی چشمام جون گرفت. انگار با واضح شدن تصاویر جلو چشمام جون منم داشت می گرفت... وقتی که آرشان با داد اسمم رو صدا زد و تا برگشتم صورت خونی و چشمای بسته اش رو دیدم مدام جلوی چشمام رژه می رفت.
- دیدیش؟
نیم نگاهی به نیروان انداختم و سرم رو انداختم پایین. کف دستم تیر کشید. ناخونم روی کف دستم خط انداخته بود.
- می خوای الان بدونی اون چیزایی که...
- یه روز خودش بهم گفت...اگه دلت خواست...
فین فینی کردم و با پشت دست اشکام رو پاک کردم.
- اگه دلت خواست چی؟
- هیچی. بگو بقیه حرفاتو! گفت از تو بپرسم همه چیز رو...
تکیه اشو زده به دیوار. دستاشو روی قفسه سـ*ـینه اش قفل کرده بود.
- یه بار توی بچگیت دیده بودت؛ نزدیک سه چهار سالت بود، تا آرشان رو دیدی پشت بابات قایم شدی و شلوارش رو محکم گرفتی، از همون موقع یه دختر فسقلی شیرین تو ذهنش تو خاطراتش مونده بود.
نفس تازه کرد. انگار داشت تو هوای خاطره هاش نفس می کشید.
romangram.com | @romangram_com