#گوتن_پارت_234
دلم نمیذاشت...
دل تنگ سورمه ای شب توی چشماش بودم.
یه خاطره رو پرده ی چشمام نمایان شد؛ دیر اومده بودم خونه، تو اتوبوس خوابم بـرده بود، بعد از اینکه از حموم اومده بودم بیرون توی اتاقم نشسته بود.
من داشتم با انگشتام بازی می کردم؛ تو چشماش نگرانی موج می زد. داد کشید:
- می گم به من نگاه کن!
صداش تو سرم اکو شد و ناخوداگاه چشمام رو دوختم به پنجره ی شیشه ای؛ دنبال یه جفت تیله ی سورمه ای می گشتم ولی...
با دیدن لوله ها و سیم های ریز و درشت و رنگ و وارنگ وا رفتم. یه چیزی به شدت توی دلم فرو ریخت.
پای سمت چپ و دستش رو گچ گرفتن بودن و پاش با یه بند رو هوا آویزون بود؛ سرش رو محکم باند پیچی کرده بودن و یه آتل دور گردنش خودنمایی می کرد.
چی رو نگاه کنم آرشان؟ داد می زدی یه من نگاه کن الان چی رو نگاه کنم؟ چشمای بسته ی کبود ات رو؟ ته ریش نامرتب رو صورتت رو؟ لبای خشکیده و پوست پوست شده ات رو؟ لوله های مختلفی که دورت رو پوشونده بودن؟ دِ لامصب بگو من به چی نگاه کنم اخه!
پیشونی بسته و زخمی ات رو؟ موهای پریشون لختت رو که همیشه دلم می خواست دست ببرم توشون و بهمشون بریزم؟
چیییی رو نگاه کنم لعنتیی!
پاشو باز غر بزن. بلند شو دیگه. هی دعوا کنیم، می گم آرشان، وقت ناهاره، هیچی نخوردما، بریم سیب زمینی بخوریم از همون طلاییا، قول می دم همشو تنهایی نخورم.
romangram.com | @romangram_com